<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خودم که می شوم .</title>
<link>http://maryamjs.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 May 2012 12:50:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>می‌بینم.</title>
<link>http://maryamjs.blogfa.com/post-628.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;به جای شرافت، از آدم‌ها &quot;شر&quot; و &quot;آفت&quot; می‌بینی.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;حسین پناهی&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 09 May 2012 12:50:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>maryamjs</dc:creator>
<guid>http://maryamjs.blogfa.com/post-628.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه روزایی هست، یه آن‌ی، که هیچ‌کس نمی‌فهمه، که هیچ‌وقت، هیچ‌وقت یادت نمیره..</title>
<link>http://maryamjs.blogfa.com/post-627.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;صداش کم کم آشنا شد.&quot;سینا هستم، از گروه همت&quot;.سینا بود.بیست متری اون گنبد سبزی که تو دنیای من همون یه دونه ازش هست نشسته‌بود و منو یادش بود.دوشنبه اولین باری بود که با هم حرف زده‌بودیم.مسخره‌بازی در آورده‌بودیم، الکی گفته‌بودم نمی‌بخشمش و مثلا منت کشیده‌بود که ببخشمش، که فردا دارد می رود سفر آخرت به قول خودش.گفته‌بودم نمی‌دونم تو چقد این چیزا رو قبول داری و گفته‌بود ما ظاهرمون غلط اندازه، معنوی‌تر از این حرفاییم.حالا بیست متری اون دیوارا نشسته‌بود و بین اون همه آدم یاد من افتاده‌بود.حتی شماره‌مو نداشت.حتی با هم هم‌برنامه نبودیم تو این سه چهار ماه.حتی این همه دوشنبه‌هایی که همدیگه رو دیده‌بودیم با هم حرف نزده‌بودیم، سلام نکرده‌بودیم.حالا زنگ زده‌بود که بگه &quot;اون شب حس کردم شما با بقیه فرق دارین..&quot; که بگه یادم افتاده.که بغض تحلیل رفته چهار سال منو پاره کنه و اون‌طور شونه‌هامو بلرزونه که خودشم پشت تلفن از صدای مبهم من بترسه.که تمام وجود من خالی بشه و درهایی که انگار هزار ساله به روم بسته شده‌ن باز بشن و ببینم اینجایی که وایساده‌م و سرما رعشه می‌ندازه تو استخونام، اینجایی که با همه خوبیاش همیشه یه چیزی کمه، اینجایی که توی آینه تو چشمای خودم روم نمیشه نگاه کنم، همینجا وسط گرمای آغوشیه که چهار سال پیش از اون روزای وحشتناک رد م کرد.رد مون کرد.که ببینم هنوز هست و هوامو داره.که می‌دونه چی شد و چرا اینجوری شد و خم به ابروش نمیاره.که می‌دونه هیچی نیستم و همه‌مو می‌خواد.که می‌دونه همه‌م ترک‌ه و هنوز می‌خواد بند م بزنه.که می‌دونه دوباره بندا رو یکی یکی پاره می‌کنم و باز.. که هنوز یکی هست که می‌دونه به چه قیمتی اینجا وایساده‌م و حاضره همه‌چیزو فراموش کنه..&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;دکمه قرمزُ زدم و نشستم وسط هال جای تمام اون وقتا زار زدم.خوبم.خیلی خوب.فکر نمی‌کردم دیگه هیچ‌وقت یه روزی یادم بیاد چه آدمی بودم.که من، کودوم آدم بودم..&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 19 Apr 2012 23:52:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>maryamjs</dc:creator>
<guid>http://maryamjs.blogfa.com/post-627.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیگه توی اون خونه کیه که به اون همه نوه عیدی بده؟..</title>
<link>http://maryamjs.blogfa.com/post-626.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; &quot;&gt;هشت روزه که خانوم‌جون نیست.دلم براش تنگ نشده.دو هفته آخر
اونقدر ضجر کشید، اونقدر زیر این دستگاها به زور نفس کشید که راضی نیستم یه ثانیه
زنده باشه و اون‌طوری همه وجودش زخمی.خانوم‌جون باید خوب باشه.باید به قول نصیر
بشینه روی تختش توی هال و زل بزنه به چشمای ماها که میشینیم جلوش روی مبل.باید تا
تلفن زنگ می‌زنه گردن بکشه و تا هنوز گوشیو بر نداشتیم بگه &quot;کیه‌س؟ میگِد
چه؟&quot; باید تا ما از در میایم بگه &quot;ئه، فریباس؟&quot; و تا میریم جلو بهش
سلام کنیم چشاشو ریز کنه که &quot;اینی، تو کی‌ای؟&quot; باید تا که یه لیوان آب از
آدم می‌خواد اسم همه نوه‌ها رو تک تک صدا کنه و دست آخر بگه &quot;سگه، یه لیوان
آب بده من.&quot; باید هی دستمون بندازه، به جای کلمه‌هایی که نمی‌دونه هم‌آواهاشونو
بگه، وقتی میشینیم پیشش از خودش شعر بسازه و ماها ریسه بریم..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; &quot;&gt;ولی حالا سه سال و هشت ماهه که آقاجون چشماشو بسته.دلم
اونقدر براش تنگ شده که وقتی برای مراسم خانوم‌جون میریم باغ رضوان دلم پا میشه
میره زیر خاکا، از بدن خانوم‌جون رد میشه، خودشو می‌کوبونه روی سنگ لحد آقاجون.توی
خونه که نشستیم دلم می‌خواد صدای رادیوش از تو اتاق بیاد.دلم می‌خواد اخبار که
میشه پا شه بیاد کنترلو ازمون بگیره بزنه کانال یک.دلم می‌خواد با اون تن نحیفش
بشینه روی مبل تکی‌ه جلوی پاسیو.دلم می‌خواد در حیاط باز بشه و آقاجون خوب و عزیزم
با دوچرخه‌ش بیاد تو.دلم می‌خواد بره تو حیاط پای باغچه بشینه و درخت مو ش دوباره
جون بگیره..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; &quot;&gt;ولی نیست.همه فامیل جمعن و انگار هیشکی توی اون خونه
نیست.انگار فقط چشمای غمگین خاله ملیحه مونده و تنهایی‌ای که هیچکس نمی‌تونه پُر
کنه.و گر نه کی می‌تونه اون‌طور پای اون قبر دو طبقه بشینه و صدای &quot;کجا رفتی
همه‌کسم..&quot;ش بغض یه خاندانو بشکنه..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 18 Mar 2012 21:29:10 GMT</pubDate>
<dc:creator>maryamjs</dc:creator>
<guid>http://maryamjs.blogfa.com/post-626.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاله ملیحه می‌گفت روز اول از بس سوزن بهش زدند به پرستار گفته &quot;خیر نبینی..&quot; و همه ریسه رفتند.</title>
<link>http://maryamjs.blogfa.com/post-625.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;


&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;همه‌اش زندگی‌ست.نه که اغراق کنم.هست.از آن 
همه کنجکاوی همیشگی‌اش می‌شود فهمید.یا از همین دست و پنجه زدنش با دنیا.شش
 ساعت بغض‌کنان توی اتوبوس، زل زدم به خم جاده که ببینمش.من که رسیدم 
چشم‌هایش را بسته‌بود.نفس می‌کشید.طوری نفس می‌کشید که تمام وجودش برای دو 
پیاله اکسیژن بالا و پایین می‌رفت.خاله ملیحه به جای اینکه توضیح بدهد هر 
که زنگ می‌زد می‌گفت توی کماست.نبود.می‌شنید.آخ می‌گفت.صدایش که می‌کردند 
سرش را تکان می‌داد.چشم‌هایش را اما باز نمی‌کرد.این چند شب یکسره فکر 
می‌کردم اگر چشم‌هایش آبی بود ندیدنشان همان اوایل مامان را هلاک 
می‌کرد.می‌ترسیدم
 همین هم بشود.راه دور طاقتش را کمتر کرده‌بود.همه خودشان را می‌کشیدند 
بالای سرش، دستشان را می‌گذاشتند روی دست‌های ورم‌کرده‌اش، موهای حنایی‌اش 
را عقب می‌زدند و آنقدر &quot;خانوم‌جون، خانوم‌جون&quot; صدایش می‌کردند که بغض تویی
 که آن طرف تخت ایستاده‌ای بترکد.مامان اما میامد بالای سرش و آرام در گوشش
 می‌گفت &quot;مامان..؟!&quot; طوری که کارت به بغض نکشیده از اتاق بزنی بیرون.&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;


&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;من اما هر چه کردم صدایم در نیامد.کلمه‌ها 
تا لب پایینم می‌آمدند، می‌لرزیدند و برمی‌گشتند.آنقدر سرم نزدیکش می‌ماند 
که می‌ترسیدم اذیتش کنم و خودم را می‌کشیدم عقب.با چشم‌های بسته 
نمی‌توانستم صدایش کنم.حتی لوله‌ها را که وصل کردند چشم‌هایش را باز 
نکرد.فقط روی تخت آرام گرفت، ورم‌ها کمی خوابید و تبش بالا رفت.دیروز
 صبح توی اتاق امونم می‌برید.خودم را می‌رساندم محل استراحت همراه‌ها، کز 
می‌کردم یک گوشه و هر چقدرش را می‌توانستم قورت می‌دادم و می‌گذاشتم بقیه‌ش
 بریزند روی گونه‌هایم.جلوی مامان نمی‌توانستم گریه کنم.نمی‌خواستم.برگشتم 
اتاق، دایی آمده‌بود.تا
 نگاهم کرد از آن &quot;خوبی؟!&quot;هایی پرسید که دلت نمی‌خواهد بهشان بگویی &quot;خوبم.&quot;
 نشستم به زور دو لیوان آب خوردم که باد گلو بخوابه و خندیدم.وقت رفتن هر 
جایش را می‌شد آرام بوسیدم، خودم را جمع کردم و با آرام‌ترین صدای ممکن که 
اگر بیدار هم بود نمی‌شنید در گوشش گفتم &quot;زود خوب شو.&quot;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;


&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;


&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;اتوبوس وارد تهران شده‌بود که خاله ملیحه زنگ زد.چشم‌هایش را وا کرده‌بود.انگار فقط می‌خواست مرا نبیند.&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;


&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 03 Mar 2012 00:09:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>maryamjs</dc:creator>
<guid>http://maryamjs.blogfa.com/post-625.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منو حالا نوازش..</title>
<link>http://maryamjs.blogfa.com/post-624.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;بزرگ بود.بزرگ و قهوه‌ای.قهوه‌ای روشن.بی‌جون افتاده‌بود وسط اتوبان.حواسم نبود.ابی رسیده‌بود به &quot;منو حالا نوازش..&quot;.داغ شده‌بودم.اشکام داشتن می‌جوشیدن که نور ماشین افتاد روش.فرمونو کج کردم که نخورم بهش.فرمون کامل کج نشد.از گوشه پاش رد شدم..&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;گر گرفته‌بودم.ابی اوج گرفته‌بود.انگار که خودمو دیده‌باشم.دور زدم.دور شدم.جوشید.جلوم تار و تارتر شد.هر چی که دیشب تو سینه‌م جا مونده‌بود ریخت بیرون.دور زدم.کنار جاده ترمز کردم، سرمو گذاشتم رو فرمون..&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;اسممو پرسید.شماره خونه رو هم.یه کد بهم داد.گفت خبر میدن.هنوز نداده‌ن.زنگ زدم.گفتن رفته‌ن.می‌دونم.هنوز نرفته‌ن.هنوز اونجاست.هنوز لاجون افتاده وسط اتوبان ارتش و ماشینا از روی پاش رد میشن، میرن لواسون، میرن فشم، میرن و عین خیالشون نیست..&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;هنوز سینه‌م پر ه دوده، پر درده.هنوز اونجام.لاجون.افتاده‌م وسط اتوبان ارتش.ماشینا از روم رد میشن.و عین خیالشون نیست..&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 24 Jan 2012 19:56:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>maryamjs</dc:creator>
<guid>http://maryamjs.blogfa.com/post-624.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://maryamjs.blogfa.com/post-623.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); font-family: &apos;Trebuchet MS&apos;; font-size: 14px; line-height: 26px; &quot;&gt;Confusion&lt;br /&gt;Delusion&lt;br /&gt;Seclusion&lt;br /&gt;Inclusion&lt;br /&gt;Numbing&lt;br /&gt;Loving&lt;br /&gt;Finding you in me&lt;br /&gt;How I adore, the chaos of you&lt;br /&gt;Cry out&lt;br /&gt;Take out&lt;br /&gt;Heartless&lt;br /&gt;Fearless&lt;br /&gt;Compassionately&lt;br /&gt;Feeling you in me&lt;br /&gt;How I love&lt;br /&gt;The chaos of you&lt;br /&gt;Psycho&lt;br /&gt;Halo&lt;br /&gt;Cruel and tormenting&lt;br /&gt;Compassionately&lt;br /&gt;Seeing us in them&lt;br /&gt;How I adore&lt;br /&gt;The chaos in them&lt;br /&gt;In them&lt;br /&gt;In them&lt;br /&gt;Of you&lt;br /&gt;Of you&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); font-family: &apos;Trebuchet MS&apos;; font-size: 14px; line-height: 26px; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; color=&quot;#444444&quot; face=&quot;&apos;Trebuchet MS&apos;&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 14px; line-height: 26px; &quot;&gt;Chaos - Archive&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; color=&quot;#444444&quot; face=&quot;&apos;Trebuchet MS&apos;&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 14px; line-height: 26px; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 25 Dec 2011 21:53:13 GMT</pubDate>
<dc:creator>maryamjs</dc:creator>
<guid>http://maryamjs.blogfa.com/post-623.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>chaos</title>
<link>http://maryamjs.blogfa.com/post-622.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب نیستم.منتظرم یه آجری از یه جایی بخوره تو سرم برم مرحله بعد.منتظرم یه اتفاق خوب بیافته چنگ بزنم بهش و ازش آویزون بشم.منتظرم امشب تموم بشه و فردا صب که پا شدم حال امروز صب رو داشته باشم.که دوباره اون لبخندای بی هوای صب برگردن تو سرم.که اینایی که یه دفعه رفته ن تو مغزم و می کوبن تو جداره هاش بریزن رو زمین و هزار تیکه بشن.طوری که دیگه نتونم تشخیصشون بدم.هیچ وقت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حس می کنم اینجایی که وایسادم گله.باتلاقه.لجنه.هر چی بیشتر زور می زنم فروتر میرم.حس می کنم دوره.قعره.غایبه.هر چی بیشتر داد می زنم حتی خودمم کمتر می شنوم.شاید از اول نباید اینجوری می شد.شاید دارم بزرگش می کنن.شاید اینجور موقعا باید بزنی تو سرت که &quot;خاک تو سرت.انقد هستن کسایی که مشکلای بزرگتر از این معزل مسخره تو دارن.خاک تو سرت.برو خدا رو شکر کن بدبخت.&quot; ولی نیست.اگه هم باشه مهم نیست.این حرفم از بی معنی ترین حرفایی که بشر تو طول تاریخ از دهنش در اومده.برای منی با این مختصات، منی با این شرایط ذهنی فعلی، منی با این شرایط فعلی در کل، اینا خوب نیست.اینا بزرگه.اینا رو سرم خراب میشه.اینا زیر پامو خالی می کنه و پرتم میکنه سر جای اولم.من مورچه نیستم.من بیافتم دیگه پا نمیشم.من لاجونم.من یه بار پا شدم حالا هنوز نمی دونم اشتباه کرده م یا نه.من نمی خوام.دلم ساعت برنارد می خواد.و گز اصفهان.دلم می خواد دو ماه، دو ماه همه چی وایسه ببینم کجام.ببینم اون دور چی هست.ببینم چی شد که اینجوری شد.ببینم اشتباه کرده م؟ یا فقط خسته م؟ یا فقط تحملم کم شده؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من چرا انقد تحملم کم شده؟ من چی شدم؟ کجا رو دویدم که حالا به نفس نفس افتاده م؟ کجا رو نشستم که حالا دیگه نمی تونم پا شم؟ باید خودخواه می شدم.باید از همون اول خودخواهیمو به بقیه ترجیح می دادم.خودمو میذاشتم وسط، دور رفاقتامم خط می کشیدم.کدوم دوستی برام &quot;دوستی&quot; کرد؟ کدوم تونست بکنه و نکرد؟ باید فقط به خودم فکر می کردم.باید طوری میومدم جلو که حالا یادم بیاد کجا پامو اشتباه گذاشتم که حالا باید کفش عوض کنم.اصن گذاشتم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا حتی نیم فاصله ندارم بزنم.اینجا که من هستم همش فاصله س.فقط فاصله ست.همینجور هی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Dec 2011 22:08:37 GMT</pubDate>
<dc:creator>maryamjs</dc:creator>
<guid>http://maryamjs.blogfa.com/post-622.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://maryamjs.blogfa.com/post-621.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;ساعت پنج دیده‌ام خواب نیستم و از درد دست چپ دیگر هم خواب نمی‌روم.حال خوبی ندارم.صبحانه که می‌خوردم دیدم چقدر همه‌چیز عوض شده.چقدر همه‌چیز &quot;چی فکر می‌کردم، چی شد&quot;.حتی یادم هست مامان که تره می‌خورد با تعجب نگاهش می‌کردم.حالا تره روی میز صبحانه باشد آن روز حالم خوب است.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;تاثیر حرف‌های آقای ز است، می‌دانم.که یکدفعه به خودت می‌آیی می‌بینی بزرگ‌ترین اتفاق زندگی‌ات کم‌اهمیت‌ترین چیزی‌ست که توی سرت پیدا می‌شود.که می‌بینی این همه معمولی بیست و چند ساله شده‌ای.و جرات چرخاندن فرمان را نداری، از بس همیشه همه‌جا گفته‌اند آن راهی را بروی که بهتر است، نه آن که بیشتر از همه دوستش داری.نه آن که ریسک بزرگی‌ست که شاید هیچ نتیجه‌ای نداشته‌باشد.از بس که همیشه گفته‌اند عاقل باش، حالا که آمده‌ای، برو.از بس که هر وقت خواستی برگردی دست‌ها به دهان می‌رود.از بس که خواسته‌اند معمولی باشی.مثل آن‌ها.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;شاید سلول‌های مغز کسی که زودتر از یازده از خواب بیدار نمی‌شود، نباید هم هفت صبح بهتر از این کار کند.اما از یک چیز وحشت‌زده‌م.از روزی که برگردیم و ببینیم گم شدیم.مثل همه کسایی که میشناسیم.که ببینی اون جایی که هستی، هیچ سنخیتی باهات نداره.که ببینی داری مثل همه، مثل همیشه همه، تحمل می‌کنی.آقای ز راست می‌گفت.ماها عادت کردیم تحمل کنیم.باید دلو کَند و به دریا زد، حتی اگه طوفانی باشه.آخرش چی؟ بالاخره که یه روز طوفانی میشه.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.poets.ir/voice/HG.mp3&quot;&gt;&amp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 10 Dec 2011 07:21:49 GMT</pubDate>
<dc:creator>maryamjs</dc:creator>
<guid>http://maryamjs.blogfa.com/post-621.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب میاد،نور اسیره،پونه می‌میره،دل می‌گیره؛اگه نمونی../خورشیدو،از اون بالا،میارم برات؛خوب می‌دونی..</title>
<link>http://maryamjs.blogfa.com/post-620.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;خواب دیدم نیستی.رفتی.نه که خودت رفته باشی.داشتن می‌بردنت.داشتن ازم می‌گرفتنت.دستامو دراز می‌کردم و تو دورتر می‌شدی.خودمو پرت می‌کردم سمتت و تو نمی‌فهمیدی.طلسم شده‌بودی؟ نمی‌دونم.فقط می‌دیدمت که داری میری.داری میری انگار که فراموش کرده‌باشی &quot;همه هستی من فقط تو هستی&quot;.انگار یادت نباشه همین دیشب می‌خواستیم ده بخوابیم و تا دوازده و نیم غر بقیه رو سر هم می‌زدیم و دلمون خنک می‌شد.انگار یادت نباشه من‌ی هست که یه روز لبای قلوه‌ای تو بهش لبخند نزنه استخوناش پودر میشن میرن تو چشماش.انگار نه انگار که توی اون خونه گیر افتاده‌م و دارم اسمتو با همه وجودم جیــــــــغ می‌کشم.ضجه می‌زدم.ضجه می‌زدم و چنگ مینداختم که از دستشون کش بیام و برسم بهت.تو می‌رفتی و پشت درختا گم می‌شدی.اشک می‌ریختم.تمام وجودمو ریخته‌بودم تو چشمام و اسمتو بین هق هق‌آم نعره می‌زدم.چیزی نمی‌دیدم.نمی‌دیدمت.می‌گفتن دور شدی.گفتن دیگه نمی‌رسم.گفتن دیگه بهتون نمی‌رسم و یه دفعه انگار بند دور تنم باز شد.با همه جونی که تو بدنم نمونده‌بود دویدم سمت درختا -و کی بهتر از تو می‌دونه که من چقدر لاجونم-.هیچی نمی‌دیدم.هیچی جز صورت تو که برمی‌گشت و دور می‌شد نمی‌دیدم.همه‌چیز دور سرم می‌چرخید.پیدا شدی.کی فکرشو می‌کرد؟ ماتشون برده‌بود.ماتشون برده‌بود و دست من به تو که نمی‌دونستی کجایی رسیده‌بود.گرفتم تو بغلم و از بینشون کشیدمت بیرون.نمی‌دونستی چرا.نمی‌فهمیدی چرا صورتم گر گرفته.هنوز اشک می‌ریختم.کشیدمت.تمام اطرافمون قرمز شد.همه‌چیز دور سرم چرخید و بالا رفت.دستتو گرفته‌بودم تو دستم و می‌دویدم.دنبالم میومدی و بهت‌زده دور و بر رو نگا می‌کردی.دویدم سمت اون یکی خونه.دور و بر م سیاه شد.چرخید، چرخید، چرخید..&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;از خواب پریدم.اونقدر خسته‌بودم که انگار یه نفر دونه دونه استخونامو لای انگشتاش شکسته.گیج بودم.ترسیده‌بودم.نبودی.پا شدم دور خونه چرخیدم.مسواک که می‌زدم یادم افتاد.گفته‌بودی با دوستات میری بیرون.تا برگردی توی مانیتور می‌دیدمت که نشستی پشت سرم.روی میز.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Mon, 05 Dec 2011 00:17:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>maryamjs</dc:creator>
<guid>http://maryamjs.blogfa.com/post-620.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://maryamjs.blogfa.com/post-619.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;گوشه مترو نشسته‌بودم.سرمو تکیه داده‌بودم به در ی که باز نمیشه.سمت راست تیر می‌کشید، دستامو گذاشتم روش و فشار دادم، درد سر خورد رفت سمت چپ.دست چپمو ور داشتم گذاشتم اونور و فشار دادم.درد سر خورد اومد وسط و شروع کرد دور ناف م به قر دادن.انگشتامو کشیدم از دو طرف و کل دور کمرمو فشار دادم.نگو ناف سوراخه، یهو پاره شد درد شر زد ریخت وسط مترو.همه وحشت کرده‌بودن.مترو رفت رو سر بالایی، درد سر خورد رفت طرف واگن زَنا، اونجاهاش که با پاشنه بلند نشسته‌بودن جوراب حوله‌ای انتخاب می‌کردن.زَنا جیغ کشیدن، پاهاشونو دادن بالا، بعضیاشون چارقداشونو جمع کردن، یه تعدادی‌شون حتی یه چشمی شدن، خلاصه خیلی ترسیده‌بودن.مام نشسته‌بودیم اون گوشه نگا می‌کردیم.یهو یارو ترمز زد، چرخا سوت کشید، یه بچه‌ای از دست مامانش پرت شد کف مترو، رو دردا.بچه یه کم نگا نگا کرد، دستشو گرف دردا رو کشید کشید کشید، همش عین کاموا جمع شد تو مشتش.یه قهقهه‌ای زد، بعد فک کرد این توپه دستشه، منم لابد حس سگی چیزی داشتم، تا که در وا شد، اینو پرت کرد بیرون، منم دنبالش خودمو.درا بسته شد.بچه قهقهه زد.زَنا همین‌طور که شادی می‌کردن برگشتن سر جوراب حوله‌ای.من موندم و درد.شالمو پیچیدم دور گردنم.دستشو گرفتم آوردمش خونه، یه چایی زدیم با هم، حالام می‌خوایم بشینیم فیلم ببینیم.فقط یه کم خوابمون میاد، که اونم خودش اوکی می‌کنه.خیلی بچه واردیه ماشالّا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Nov 2011 01:22:20 GMT</pubDate>
<dc:creator>maryamjs</dc:creator>
<guid>http://maryamjs.blogfa.com/post-619.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

