تبليغاتX
خودم که می شوم .

خودم که می شوم .

a difference just like others


بزرگ که می شویم ، بی نهایتمان عمق می گیرد.

این است که گاهی هر چه می کنیم دستمان به تهش نمی رسد.

این است که به سرش راضی می شویم.

این است که بعضی هامان هیچی نمی شویم.

این است که بعضی هامان نمی فهمیم شاید نشود بی نهایت زیست ،

اما می شود بی نهایت را زیست.


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:32  توسط مرینو  | 


می نویسم ، گاهی مدت ها می نشینم از خودم می نویسم ، برای خودم می نویسم ،

-برای سایه ام* شاید-

که خودخواهی ام را ارضا کنم ، همین حس ساده ی همیشگی همگانی را.

آدمایی مثل من ، خودشان ناز خودشان را می کشند.

آدم هایی مثل من ، برای خودشان هستند.

آدم هایی مثل من ، زیادی خودشان هستند ،

-شاید هم گاهی زیادی توی خودشان هستند- .

من دوست ندارم به من بگویند "مریم من" ، من مال کسی نیستم.


* به قول جناب هدایت.

+ جواب کامنت ها را فردا یا دیرتر می دهم.مرسی که هستید.و مرسی که زیادی حالم رو نمی پرسید.خوبم.یعنی فک کنم زنده م.آنفولانزا هم در کنار من خوب است.تازه کلی بهش خوش گذشته این یه هفته که منو خونه نشین و کلافه کرده.سرم و آمپول و قرص و بیمارستان و عکس و .. خلاصه که آنفولانزا چو مرا یافت در پوست خود نگنجید! باور بفرمایید.


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 20:50  توسط مرینو  | 


"نه این که نفهمی ، می فهمی چمه ولی حسش نمی تونی بکنی.شما رنج خودتو داری من رنج خودمو دارم.ما می تونیم همدیگه رو درک کنیم ولی حسش نمی تونیم بکنیم که.می تونیم؟ نمی تونیم."


طعم گیلاس.../عباس کیارستمی


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 21:34  توسط مرینو 


خواب می بینم ،
تو را ، خودم را ، تمام آرزوهایم را ،
و تمام روز را سکوت می کنم ،
و تمام روز را چون هیچ کسی به دنبال کسی پس می زنم.
و نمی دانم ،
چرا ، چرا من باید این چیزها را در خواب ببینم ،
که نه واقعا من اند ، نه تو ، نه هیچ کدام آرزوهایم ،
نه رویا و نه کابوسی که بشود به آن لبخند زد.
کلافه که می شوم ،
حرف کشیدنم محال است ،
حرف زدنم تمنایی که نمی توانمش.
نوشتن ، تلاشی بی حاصل پشت لرزش نامحسوس دست هایم.
و التهابی ، که به هیچ کار نمی رسم.
و شب ، آخرین جرعه از روزی که تمامی ندارد ،
که هیچ چیز ندارد.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 17:28  توسط مرینو  | 


ببین خدا! نداشتیما!

نشسته ای برای خودت "من من ، تو تو" می کنی ، بعد هم بی صبرانه مرا می کشی؟!


* من هنوز که هنوزه همون قدر که آدم ها را دوستشان دارم ، ازشان می ترسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:7  توسط مرینو  | 


تابستان هشتاد و هشت ، شنبه ها و دوشنبه ها ، ساعت چهار.کلاس عکاسی ، با همه ی تشریفاتش ، ساعت دو حاضر شدنش ، سه کمی بعد از ظهر بیرون آمدنش ، تاکسی گیر نیامدنش ، حتی دوباره توی متروی شلوغ و تنگ و تاریک رفتنش ، میدان ولیعصرش ، کلاسش ، آدم هایش ، عکس هایش ، بحث های تئوری ، شیمیایی ، فیزیکی ، خنده های دم غروب ، استاد خیلی خوبش ، سورئالیست ، دالی ، قرارهای دوربین دار پارک لاله و میدان آزادی با مهشید و نجمه ، ناخودآگاهی ، رضا کیانیان ، سهراب سپهری ، میزان سن ، تارکوفسکی ، بچه های کار ، ماه رمضان و حتی یگان ویژه های لعنتی هفت تیر! ، انجمن راک گیلان! ،  همه و همه و همه اش آن قدر هست که باعث بشود بیایم این جا بنویسم که نشد خیلی جاها بروم ، نشد به خیلی کارها برسم ، نشد خیلی ها را ببینم ، نشد شیراز را دوره کنم ، .. ، اما همه ی این ها با هم شد که توانستم خیلی چیزها داشته باشم ، توانستم از هفت سالگی چند ماه بیشتر یاد بگیرم ، توانستم چیزهایی را یادم بیاید که شوق گذرشان بزند به گرمازدگی ام ، و توانستم چیزهایی را فراموش کنم که تا همیشه بهشان احتیاج دارم.زیاد نگذشته اما هر دوشنبه دلم تنگ میشه.هنوز ساعت که 4 میشه حس می کنم باید پا شم برم یه جایی.

به نگاه من ، شکر ، چیزی برای گفتن نیست ، شبیه یک نگاه عمیق است ، و همان چیزی ست که باعث می شود آنچه داریم را درک کنیم و احیانا ازش استفاده کنیم.


* باید یه جایی اینا رو می گفتم و گر نه خفه می شدم.


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 22:41  توسط مرینو  | 


آدم ها چند دسته اند.
یک دسته آن هایی اند که وقتی نمی بینیمشان دلمان برایشان تنگ می شود.
یک دسته آن هایی اند که وقتی می بینیمشان تا مدت ها دلمان برایشان تنگ می شود.
یک دسته آن هایی اند که اصلا دلمان برایشان تنگ نمی شود.
یک دسته هم معشوقه ها هستند که همیشه دلمان برایشان تنگ می شود.

من امروز دسته ی دوم آدم های زندگی ام را دیدم.شاید از فردا دیگه نتونم در پاسخ "چطوری؟" دیگران ، مثل همیشه محکم بگم "خوبم".این هایی که امشب دیدم همان هایی هستند که اگر در زندگی ام نبودند معنی خیلی چیزها را هیچ وقت نمی فهمیدم.همان هایی که با تمام صداقتم میگم اگه جونم رو بخواهند می دهمشان.همان هایی که دیگه هیچ وقت هیچ کس آن ها نمی شود.


پ.ن: زیمبل جان شرمنده اما در مورد بعضی پست ها واقعا دلم نمی خواد نظر کسی رویش گذاشته بشه.دلم می خواد فقط بنویسمشان.کامنت ها را هم کلا می بندم چرا که آخرش بعضی ها می روند برای پست پایین در مورد پست بالاییش نطر می گذارند!


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:57  توسط مرینو 


چشم هایت را از دست می دهی ،

از همان دفعه که نادیده بگیری اش.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 18:33  توسط مرینو  | 


A person is a person, no matter how small.

Horton hears a who


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:58  توسط مرینو 


گاهی می شود به بودن بعضی آدم ها در زندگی مان عادت می کنیم ، دوستشان داریم و بیشتر از تنها دوست داشتن ، برایشان ارزشی سوای خیلی از دیگران قائلیم.خارج شدنشان از زندگی مان ، یا کمرنگ شدنشان بخش زیادی از ابعاد وجودیمان را آزار می دهد ، و همیشه سعی می کنیم ازش فرار کنیم ، وابسته نشویم ، یا اگر شدیم به هر زوری هست نگذاریم بروند.

شاید یک روز ، یک روز خیلی دور ، که بتوانیم آن طور که باید نگاه کنیم ، برسیم به این که ، وقتی خدا دست کسی را می گیرد می کشد که از زندگی ات دورش کند ، مطمئن باش کسی به اندازه ی او در راه است.کسی که جاهای خالی او را پر کند ، کسی که آنچه را او نداشت برایت بیاورد ، کسی که یک روز دیگر جایش را به کس دیگری خواهد داد.


* نمیگم راحت آدمای دوست داشتنی و باارزش اطرافمون رو جدا کنیم ، میگم اگر کمرنگ شدند خودمون رو آزار ندیم.بر می گردند.شاید یه روزی.یه جوری.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 16:12  توسط مرینو  | 


خیالم راحت است ،

کسی توی خیالم دست تکان نمی دهد.


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 18:23  توسط مرینو  | 


"زندگی چیزی نیست ،

که لب طاقچه ی عادت ،

از یاد من و تو برود."


+ اگر بود ، امروز -یا که خودش می گوید دیروز- هشتاد و یک سالش می شد.روحش آزاد ؛ از بند تمام چیزهایی که روی زمین رهایش نمی کردند.از بی بند و باری آدم ها.


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 18:19  توسط مرینو 


می نشینم توی تاکسی ، با تمام خستگی ام می شنوم ، گوینده ی رادیو با تمام انرژی اش می گوید:

دنیا ، همچون دایره ای ست که مدام بر شعاع خود می افزاید و در منتهای بزرگی محو می شود.


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 23:54  توسط مرینو  | 


یک انسان ، هر چقدر هم که وانمود کند ندارد ، به خواننده نیاز دارد.

درست مثل یک بلاگ ، یک عکس ، یک شعر.


* دست نگذارید روی استثنائات بلاگ و عکس و شعر.


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 10:42  توسط مرینو  | 


تو ،

هر کسی که می خواهی باش.

خدا هم بی اجازه کسی را نصیحت نمی کند.


+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:49  توسط مرینو  | 


من سوال ندارم ، خدا هی تقلبی جواب می رساند!


* گوش بعضی ها کر ، این روزها را دوست دارم.خیلی زیاد.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 23:6  توسط مرینو  | 


بعضی ها صداقت را گذاشته اند لب کوزه ،

ما آبش را بخوریم آن هم زبان روزه.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:19  توسط مرینو  | 


سلام ، نمی دانم چرا اما سلام.
حالم خوش نیست.یعنی نه این که خوب نباشم.نه این که چیزی دست و پای لبخندم را بسته باشد.نه این که زندگی را نفهمم یا خدا را نداشته باشم.نه این که شب را دوست نداشته باشم.نه این که صدای پای آب یا حجم سبز تکراری شده باشد.نه هیچ کدام از آن دلتنگی های همیشگی.هیچ کدامشان نیامده اند.
سهراب را کم دارم.شما را کم دارم جناب سپهری! حالتان خوب است؟ آن دنیا چشم معرفت دور و بری هایتان به دل می نشیند؟ آن جا که از سیمان و آهک و فلز و مردمی که از همه چیز برای آدم می گویند خبری نیست ها؟ آن جا دور و بر شما مردم قدر آب را می دانند ، کرکس را هم اندازه ی کبوتر دوست دارند ، و صدای زنجره اندازه ی کلاغ خاصیت دارد نه؟ به نظرم آنجا خیلی همه چیز طبق مرادتان است.فکر می کنم بعد از این همه سفر ، دیگر بند شده باشید ، فکر نکنم دیگر از دودهای مهربان و ارادتمند تهران و نیویورک خبری باشد مگر نه؟ طبق محاسبات من حالتان باید خوب باشد.
حال مرا نمی پرسید؟ نمی گویید چه چیز این روزها مغز ناچیز مرا تا ته می بلعد و روح کم سال مرا می آشوبد؟ می دانم بیش از حد بزرگش کرده ام.اما این خاصیت من است که آنقدر توی چیزی غرق بشوم که گمش کنم.تا پیدا شود.ساده بگویم؟ شما آخر مرا دیوانه می کنید.نمی دانید چقدر سخت است شما را داشتن و نداشتن.تمام شعرهایتان را می خوانم.گاهی بعضی هایشان را روزی دو سه بار.باور نکنید اما می فهمم.به خصلت آبی آسمان دست می کشم ، هر کجا که می روم آن را با خودم می برم ، به احساس برگ می اندیشم ، از شنیدن این که هیچ کس حق ندارد جایی درختی را قطع کند فریاد ذوق چشم هایم گوش های بهار را کر می کند ، باغ را در حافظه ی چوب می بینم ، حتی قطار خالی سیاست را هم به حال خودش گذاشته ام هر کجا می خواهد برود و مرا نبرد -اما همان قدر که می دانید-.نامه هایتان را خوانده ام ، به آخرهای مسافرت هایتان رسیده ام.پری را نشناختم.فرهنگ و فریدون را نشناختم.نفهمیدم مریم کیست.اما همه ی این ها با هم مهم نیست.فهمیدم شما چه بهشان گفتید.فهمیدم چه بهشان دادید و کاغذهایتان را شکافتم و گرفتم.راه رفتم ، راه افتادنم توی کوچه ها و خیابان های تهران آرام شدند.راه رفتنم کند شد.سر به هوایی ام از قبل بیشتر.دیگر آدم ها را نمی بینم.هوا را می بینم.ابرها را.خاک را.اشتیاق را.کودکی را.حس را.خدا را.انگار برگشته ام.به آن دختر محسوس سال های پیش.با رویه ای دیگر اما.نه رویه ی شما نه.رویه ی خودش.همانی که باید باشد..
بگذریم.یعنی از همه ی این ها که بگذریم ، هنوز هنوز هنوز نتوانسته ام تصویرتان را بگیرم.تصویر نگاهتان را می گویم.هنوز نتوانسته ام میان این همه تصویر که ثبت می شود همانی را بگیرم که بشود دوستش داشت و یا بشود صادقانه پایش نوشت "دورها آوایی ست ، که مرا می خواند.." ، اگر بدانید چقدر مغزم درد می کند.اگر بدانید چقدر مرا پیش خودم ناتوان کرده اید.اگر بدانید عکاسی با شما چقدر شما را کم دارد.اگر بدانید این چند شب چقدر خوابیده ام که بیایید بگویید چه نوع خاکی مناسب این حال و روز من است.اگر بدانید این دو شب چند بار گفته ام "کاش سهراب بود.." ، اگر بدانید چقدر به این چیزهایی که برای دیگران ساده است رو می دهم که بیایند و زندگی ام را پر کنند.اگر بدانید.چند بار گفتم بگذار بروم بگویم نمی توانم.بگویم این مبحث را عوض کنم و خلاص.و نتوانستم.نه این که جلوی آن چند نفر دیگر کم نیاورم.نه واقعا.که جلوی خودم کم نیاورم.دگران روند و آیند و "من" همچنان هستم و اگر امروز آینه بفهمد که گفتم "نمی توانم" ، فردا نمی گذارد پایم از این پله بالاتر برود.
منتظرتان هستم جناب سپهری.نمی گویم پا شوید از آسمان بیایید دستم را بگیرید ببرید توی دشت های کاشان بنشانید بگویید "این را بگیر دختر جان!".نه.لااقل شما بفهمید چه می گویم.بیایید.هر کس را می خواهید بیاورید.بفرستید.فقط زودتر.تا آینه خون مرا نخورده بیایید.تا نرفته ام سراغ "معر"های خودم.دیگران هر چقدر می خواهند بخندند.مهم نیست.شما بفهمید.شما این دور و بر باشید.زود باشید.


مریم


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:8  توسط مرینو 


نوشتنم چیز تازه ای نیست ،

من اما ،

دوباره می توانم چیزی شبیه شعر بگویم!

معنایش را شاید یک روز که دلگیر شده بودی

زیر یک سقف نشسته بودی

و به اندوه خاکستری یک تبسم دست می کشیدی

و عبور یک حادثه از دو چشم نامرئی را می دیدی

و شاید همان روز ،

که توانستی تا ته آسمان نگاه کنی

و دریا را روی شن های توهم غرق کنی

و زندگی را "دوباره"

پررنگ

و پر از رنگ ببینی

شاید همان روز ،

خواهی فهمید.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 23:1  توسط مرینو 


رمضان ، با سرعتی که ندارد دارد می رود ،

من این جا ، پشت پرچین های غفلت جا مانده ام.


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 21:17  توسط مرینو  | 


بعدها ، به این نتیجه می رسی ، که فرق وهم و واقعیت ، یک هیچ بزرگ است ، همانقدر که تو خالی اش می کنی.

بعدها ، یعنی روزی که مثل من ، دیگر نتوانستی آنچه را فکر می کردی دیدی (یا گفتی) ، از آنچه واقعا دیدی (یا گفتی) جدا کنی.و خیلی بیشتر از این ها ، که من بگویم و تو نفهمی.

حالا ، آزادی ، تا هر چقدر که می خواهی باور نکنی.


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 22:18  توسط مرینو  | 


.Just let it go and it will come


وقتی می خواهی نمی توانی ، اما تا دو روز به نت دسترسی نداری ، مغزت ، گوشی ، کامپیوتر و ورقه های دم دستت می شود پر از کلمات و جملاتی که معلوم نیست از کجا سرریز می کنند.آن وقت تا بیایی باید بنویسی و بنویسی و بنویسی.اینجوری ست دیگر.به قول جناب خوش حافظه ای که دروغ نمی گوید: "نوشتن آمدنی ست نه آوردنی" زور زدن فایده ندارد حتی اگه مطمئن باشه که بهش احتیاج داری ، که چیزی برای گفتن داری.


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 15:1  توسط مرینو  | 


- یه جوری حرف می زنین انگار دل بستن یه مریضیه.

- از مریضیم بدتره.باز مریضی یه دوا درمونی داره.دل بستن هیچ دوایی نداره.دواش ، دل شکستنه.


خاک آشنا/بهمن فرمان آرا


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 22:31  توسط مرینو 


"بچه ها سعی کنید این ها به ناخودآگاهتان برود ، «بعضی چیزها را یاد می گیریم که فراموش کنیم» ، آقای کیانیان رانندگی رو مثال می زنه ، من راه رفتن رو میگم ، .. ، آنچه که به ناخودآگاه ما میره ، در واقع فراموش میشه ، اما داریم ازش استفاده می کنیم ، بهش فکر نمی کنیم ، اما انجامش میدیم.در هنر این ارزشه ، به هنرمند کمک می کنه ، اما توی یه چیزی مثل نماز ، بی ارزش ، به نوعی ناارزشیه ، چرا که دیگه نمی فهمیم چی می خونیم ، بهش فکر نمی کنیم ، به این که مثلا وقتی سجده می کنیم چرا باید هفت قسمت بدنمون روی زمین باشه ، یا معنی اونایی که میگیم چیه ، فقط یه سری کارها را پشت سر هم انجام میدیم ، بهش عادت کردیم ، دیدین بعضیا از این مهرهای شمارنده استفاده می کنند؟ ، چون اصل نماز رو فراموش کردند ، به همه چیز فکر می کنند جز نمازی که دارند می خونند ، واسه همینم یهو یادشون میره کجا بودن!"


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 23:23  توسط مرینو 


می نشینم توی تاکسی ، کمی جلوتر ، سرعتش را کم می کند ، پیرمردی دارد می آید ، بوق می زند ، پیرمرد دست می گیرد ، می ایستد ، پیرمرد سوار می شود ، مرتب و معمولی ست و مثل اکثر پیرمردها چهره ای مغرور دارد -و احتمالا باطنی نه چندان مغرور- ، راننده همین طور که دنده را به یک می برد نگاهش می کند "کجا می روی پدر جان؟" ، "من..دارم میرم تجریش" ، "من که تجریش نمیرم ، تا چهارراه می برمتون اونجا سوار شین" ، چند ثانیه می رود ، یکدفعه پیرمرد شروع می کند ، "همه ی ما ، یه روزی بالاخره باید دل بکنیم ، ما ، همه رفتنی ایم ، آی ، درگیر این دنیا نشین! ، نباید به این دنیا دل ببندیم.." ، توی آینه ی بغل را نگاه می کند ، صدای هندزفری را کم می کنم ، نمی توانم بفهمم با منه ، خودش یا راننده؟ ، با همه انگار ، همه ی آدم ها ، صدای هندزفری را قطع می کنم ، "ننه ی من ، وقتی داشت می مرد ازش پرسیدیم «ننه چی شده؟ چه کردی؟» گفت «یه روز داشتم رخت می شستم یک سیب از دیوار همسایه افتاد تو حوض ، برداشتم خودم.» وای ، واای ، وااای.." ، با این آخری ها سه بار می زند پشت دستش ، "نباید گول این دنیای زیبا رو بخوریم" ، راننده سرعتش را کم می کند "بفرمایید پدر جان" دویست تومنی اش را در می آورد می دهد به راننده ، می رسیم ، پیاده می شوم ، کرایه ام را می دهم ، صدای هندزفری را بلند می کنم.


+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:43  توسط مرینو 


من ، حتما به پروانه شدن عادت ندارم ، یا از ادراک نور عاجزانه می هراسم ، هر چه هست سادگی ست ، می خواهم به پیله ی خود باز گردم ، آنجا رها شوم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 23:17  توسط مرینو  | 


مثلا من.وقتی نمی تونم بنویسم ، فکر می کنم با ناخودآگاهم کنار اومده م ، ولی بیشتر ، نه ، دقیقا از دستش داده م.

شعر نوشتن ربطی به عاشقی نداره ، با خودت باید کنار بیایی ، باید راضیش کنی.

یه چیزی روشنه.زندگی دقیقا می فهمه چی می خوای.و.دقیقا می دونه کجا بگذارتش.قشنگ جلوی چشمت.

من نه روانشناسم و نه خوشم میاد که باشم.فقط یه چیزایی رو می فهمم.یه چیزای کمی رو.


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:8  توسط مرینو 


حالم حوالی آینده می زند.

پلکم می پرد.چشمم همه چیز را روی منحنی سورئالیست می بیند.

گاهی هم یک ربع اندازه ی یک ساعت می گذرد.

می آیم فکر نکنم ، نمی شود.سردرد لازمه ی روزها و روزه های من است.


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 21:28  توسط مرینو  | 


یک واژه ی بسیار زیبا وجود دارد: هیچ.به هیچ فکر کن.نه به صدراعظم و نه به کاتولیک ها ، بلکه تنها به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک می ریزد و قطرات قهوه بر روی دمپایی هایش می چکد.

عقاید یک دلقک/هاینریش بل


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:56  توسط مرینو 


ساعت 6 ، بعد دو ساعت از درمانگاه میام بیرون ، آش و لاش و خسته و درمونده ، هنوز هستند ، از زیر پل کریمخان تا خود هفت تیر ، تمام نفرتم را می ریزم توی نگاهم ، دو تا توی سپند قرنی ، 3 تا توی ایرانشهر ، 2 تا زیر پل ، یک دسته پلیس زیر پل قدم می زنند ، به قول بابا "حیف که می گیرند کبودمان می کنند و گر نه یه عکسی ازشان می گرفتیم" ، تاکسی می گیریم ، دو تا سرباز جلوی بانک ، 2 تا پلیس دیگر ، یه گُله دیگر کمی آن ورتر قدم می زنند ، می رسیم کوچه ی نبش اعتماد ملی ، چشم هایمان گشاد می شوند ، توی کوچه حدود 15 تا سرباز نشانده اند لب جوب! (/جوی) ، یک یگان ویژه ی دیگر جلوی اعتماد ملی ، عصبی می شوم ، تصویر صبح که می آمدم از چشم هایم می گذرد - چهره ی بُرد خالی اعتماد ملی سنگین تر است یا درِ پلمپ شده اش؟! من نمی دانم همه اش بغض دارد ، زیر لب هایم هر چه می آید نثار همه شان می کنم.

می رسیم مترو هفت تیر ، بابا دستم را محکم می گیرد: "ولم نکن فکر نکنند تنها هستی." ، مردم چه مومنانه آرامند ، چه مظلومانه متعجب ، فریادی توی قفسه ی سینه مان بغض می کند ، زمزمه می کند: تا کی یگان ویژه و باتوم و زندان و شکنجه ، تا کی خوراندن ترس به جان مردم بدبخت ، خدایی هم هست به خدا ، خدایی که صبرش اجازه نمی دهد این همه زود خنجر بکشد ، خدایی که هنوز امیدوار است یادش بیافتید ، حیف این خدا که این همه خوب است ، حیف ، حیف که خدا خیلی می فهمد.

تو جان می بخشی و این جا ، به فتوای تو می گیرند جان از ما



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 23:6  توسط مرینو  | 

اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات