تبليغاتX
خودم که می شوم .

خودم که می شوم .

a difference just like others


یعنی همیشه اون وَری که ما هستیم ترافیکه! دور برگردون رو هم که دور می زنی ترافیک با تو دور می زنه! بعد میندازی خیر سرت تو لاین سرعته سبقته چیه ، از همه بدتر! تو این لاین سرعت ماشینا ده کیلومتر بر ساعته ، تو اون لاین مثلا آرومه ی کنار ، کامیونش رو صد و بیست میره! زندگیه واسه ما ساختن آخه؟

بعد با هر کی هم حرف می زنی سال دیگه داره جمع می کنه میره فرنگ! بابا پس این مملکت کوفتی رو کی می خواد درست کنه؟ چی داره این فرنگ لعنتی؟!!

بعد جواب اینه که چی نداره خب؟!!! لااقل تو مدت ده روز هر کانلی بزنی امام نشون نمیده!! ما نه که عشق وطن داریم از اون لحاظه که نمیریم! یکی نیس بگه با یه مشت آقا و آقازاده و حاج آقا و گاهی هم حاج خانوم ، چی رو میدن به تو که درست کنی آخه عزیز من! اگه به درست کردن بود که ننه بابامون یه کاری می کردن الآن جای اقدس و قلی و سمیه ، هابل و هاریسون اشمیت و ایگل میفرستادیم هوا!

والا..


+ من اهل قسم دادن نیستم ولی شما رو به خدا اینو نیگا!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 0:50  توسط مرینو  | 


ازش می خوام کاری رو بکنه که اگه خودم بودم محال بود زیر بار برم.


بریدم.از همه کس.از همه چیز.

می ترسم "خودم که می شوم" هم دروغ بشه یه روزی.

همین روزاست که یه روزنه ی تاریک به یه جای روشن پیدا کنم و ...

برم.


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 22:43  توسط مرینو  | 


خب سنتور را خیلی دوست دارم.ساز ، از آن چیزهایی ست که باید می آمد توی زندگی ام ، از آن هایی که وقتی آمد باید نگهش داری و کنج قلبت هی بهش لبخند بزنی.اما راستش از اول اولش قرار نبود من سنتور بزنم.نه که دوست نداشته باشم اما دلم بیشتر از سنتور ، سه تار می خواست.حالا که فکر می کنم می بینم تازه الآن که یه کم جوون تر می زنم ، الما رسیده و میگه "عین پیرمردا می مونی مریم!" ، خوش به حالش که این همه دیر با من دوست شد.آخر آن روزها که می خواستم ساز انتخاب کنم ، تازه پونزده-شونزده را تمام کرده بودم و تا یادم هست هم سن و سال هایم یا عاشق پیانو بودند -بر منکرش لعنت که من نبودم- یا شیفته ی گیتار -این یکی را اما هیچ وقت دوست نداشتم ، مگر موقع هایی که کیانا می زد و می خواند-.بعضی هاشان هم تو کار ویلون بود.-که من شنیدنش را ترجیح می دادم به زدنش-.

داشتم می گفتم.آخر می دانید؟ توی کتاب زبان این ترممان یه دختری هست که مثلا خیلی خوب پیانو بلد است اما همیشه دلش می خواسته گیتار بزند.دلیلش هم این بوده که گیتار را می شود برد توی مهمانی و زد و خواند و کیفش را کرد.بعد من واقعا خوشبختم که نمیشه سنتور را هر جایی برد! اما یکدفعه آمد به ذهنم که من هم یه روزی دلم می خواست سه تار بزنم.به یک دلیل خیلی ساده.سه تار را می توانستی بگیری بغلت ، بپیچی توی خودت ، برای خودت بزنی ، جلوی اشک هایت را نگیری و آروم آروم ، آروم بشی.


+ این را هم ببینید جالبه.به خستگی خواند پست خسته ی من در.


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 1:10  توسط مرینو  | 



"اگر"  اسم خوبی می شود برای دنیایمان.


+ عکس تو اندازه ی تقریبا واقعی


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 20:4  توسط مرینو  | 

هوی هشتاد و هشت بی معنی!

حالا هی هر یکی دو هفته یک بار بیا وسط یه دهن کجی کن حوصله ت سر نره یه وَخ!

مرض خب!

پایور و جلالی و ایوبی و منتظری و دیوید لیواین و بقیه کم بودن؟

طاقت سلینجرم نداشتی؟

ببین بهت بگم این وری بیای رسمن قاطی می کنیم ها!

اون خواهر برادرات تا ما اومدیم ببینیم کجاییم ، دست گذاشتن رو یورن اوتزن به اندازه ی کافی دلمون سوخت!

تو دیگه گُ تو دِ هِل اعصاب نداریم!


+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 20:46  توسط مرینو  | 


خسته شدم از مغز منگ و خنگ و درحال انفجاری که پره از سوال های اعصاب خرد کن و بی جا و بی جواب و ادامه دار و کم حوصله....
و از دلی که خالیه و پوچ و نفهم و پر طاقت...
آن خلاء لعنتی دوباره برگشته.اون گیجی ها و منگی هایی که کلی زور زدم برن برگشته اند.یه کتاب..یه بلاگ...یه نوشته...یه آدم...یه کامنت...همه ی اون چیزیه که منو می ریزه بهم...خیلی افتضاحه ها!
خیلی از خودم ناامید شدم...خیلی.یعنی من همون آدمی ام که با چیزای خیلی ساده..چیزای کوچیک حتی..به هم بریزم؟ یعنی انقدر له و لورده شده م که حوصله ندارم بشینم ببینم چمه؟ نه..یعنی دقیقا چمه؟
این روزا به هم ریخته م...هزار تا سوال دارم که اگه دونه دونه هم بگم و شما هم دونه دونه جواب بدین یا آخر سر دعوامون میشه یا به هیچ نتیجه ی درست و حسابی نمی رسیم یا نهایتا شما به نتیجه می رسید و من نمی رسم.
ترسناک شدم.هم ظاهرا..هم باطنا.یه موقعی هست آدم کنترل سوال های خودشو داره.من الآن حس می کنم از اون حد گذشته م و هیچ کنترل درست و حسابی ای ندارم.با کسی نمی تونم حرف بزنم که خب مشکلی نیست و خیلی وقته این طوریه.ولی مشکل اصلی اینه که هر چی فکر می کنم می بینم مثلا بیام و بشینم و یکی هم پیدا بشه که من بگم و اونم گوش بده و خیلی هم خوب گوش بده و آدم کیف کنه از اون یکی...باز مساله اینه که حرف ندارم که بزنم.
خسته ام.و این جا اون نقطه ایه که همیشه می ترسیدم بهش برسم.حالا رسیدم.دارم از اونورش سقوط می کنم.سقوطم هم آزاد نیست که حس خوبی بهم بده.دارم طوری سقوط می کنم که سر راهم هر چند ثانیه یه بار می خورم به صخره های تیزی که ازشون بالا رفتم.
من هنوز میگم زندگی خوبه.می تونه قشنگ باشه به شرطی که آدم خودشو بفهمه بشناسه ، خود واقعی اش رو پیدا کنه.بدونه کیه و چی می خواد و داره چی کار می کنه.قشنگه به شرطی که بدونه کدام پایش را باید کجا بذاره که زیرش خالی نشه.این هم هیچ ربطی به شانس نداره.به شناخت ربط داره.به آشنایی با آواهایی که بهت میگن "این جا نه ، دو سانت اونورتر".به همون چیزایی که من تا میام پیداشون کنم مثل آب از لای انگشتام می ریزن بیرون.
شبنم راست میگه "زندگی وجود می خواد."


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 22:50  توسط مرینو  | 


and then i figured out: at the point you wanna say it, STOP!

Cause you don't want her/him to know.



+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 15:35  توسط مرینو 


نمی دانم چطور چشم های آرام تو ، اضطراب فقدان را از من می گیرد.ندیده می شناسمت.نشناخته می بینمت.هر چند نه آنقدر که بدانم تسلی تو را کدامین گام قلم ، یا کدامین آوا می تواند بدهد.اما آنقدر که به احترام احترامی که برایت دارم ، سکوت کنم.مبادا چیزی بگویم ، که نباید.آرام باشی.


پ.ن: من و از همان ناخودآگاهی های همیشه.من و پستی که می نویسم ، پست می کنم و می شود همان که از آن من نیست.برای پست بعدی همیشه وقت است.


+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 23:7  توسط مرینو  | 



کوچک نازنین این دنیای به ظاهر بزرگ ، بهارم ، بگذار همه ی خواننده هایم بدانند که خورشید از پشت چشم های پنجره ی تو خودش را بالا می کشد ، بگذار یک بار برای همیشه به همه شان بگویم که موجود دوست داشتنی ای این جا ، پشت دیوارک های به سکوت نشسته ی من نفس می کشد ، بگذار همه شان بدانند که توی همچین روزی خدا همه ی زیبایی اش را توی صورت کم طاقت تو ریخت ، بگذار همه بدانند که روز تولد تو ، از قشنگ ترین ها دنیاست.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 23:10  توسط مرینو  | 


خاله ی رنگین کمون- خب شما بگو می خوای چی کاره بشی؟

پسربچه- کارمند.

خاله- باریک الله! می خواد کارمند بشه!


بچه رو روشن نمی کنند ، بعد عین من تا نزدیکای کنکور فک می کنه چون مامان باباش کارمندن ، کارمند یه شغل خیلی خوبیه!


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 18:59  توسط مرینو  | 


بابا- ببینم ، کروبی هم کاندید بود؟!

من و مامان-  !


بعد هی بگین توپ ، تانک ، پارازیت دیگر اثر ندارد.می بینین که خیلی هم خوب دارد.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 14:57  توسط مرینو  | 


می روم پیش زن.

- ببخشید خانم چقدر دیگر باید این جا بمانم؟

- بگذار نگاه کنم..دو سه روز دیگر.

- یعنی پس فردا می توانم بروم؟!

- بله ، پس فردا.

مواظبم کاری نکنم دو روز زیادتر بشود.جیغ نمی زنم.از اتاق می آیم بیرون.توی دلم پرواز می کنم.فقط دور روز دیگر..دو روز.سنگینی چیزی می افتد روی قفسه ی سینه ام.اما دور روز برای جایی مثل این جا خیلی زیاد است.می روم گوشه ی حیاط.همان جا که تنها یک نیمکت دارد.شب است.بالا را نگاه می کنم.آسمان ماه ندارد.ستاره اما زیاد.نگاهم به آسمان است ، دست هایم را دو طرف بدنم باز می کنم.اشک از گونه هایم سرازیر می شود "خدایا مگه من چی کار کردم؟ چرا منو دوست نداری؟" آرام آرام از پشت می افتم روی زمین.دردم نمی آید.زمین را حس می کنم.همان طور چشم هایم را می دوزم به ستاره هایی که بیشتر از هر زمان و مکان دیگری نور دارند.همان طور کودک وار اشک می ریزم.همان طور غصه جانم را می خورد.ترس همه ی وجودم را می گیرد..


از خواب می پرم.دنبال نفس هایم می گردم..


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 19:28  توسط مرینو 


می خواست مثل او منطقی باشد.

منطقش مثل او شد.

منطق بی منطقی.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 14:0  توسط مرینو  | 


مشکلات انسان ها در دنیا سه چیز است: پیش می خواهند ، بیش می خواهند ، از آن خویش می خواهند.

حضرت علی (ع)


مشکل من یه چیزه: نمی خواهم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 14:41  توسط مرینو  | 



راننده اتوبوس- آی این چیه خانوم؟
من- ها؟ مگه چیه آقا؟!!
راننده اتوبوس- دو تا امام داره! =))
من- إ؟!! عیب نداره ، بگیر آقا ، امامه! اصن دو تاش خوبه!:دی
راننده اتوبوس- نمی خوام ، بیا امام واسه خودت.همون یه دونه ش بسه.
من- =))


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 16:45  توسط مرینو 


لج آدم را در نمی آورند این وبلاگ هایی که آدم را از راست کلیک محروم می کنند؟ یا اونایی که به هزار مصیبت و با دیال آپ و به قول دوستان هیتلرشکن و اینا بازشون می کنی ، بعد می بینی رمز دارند و می نویسه که "ظاهرا شما دعوت نشدین" ! بدتر از همه هم که همونایی اند که میری توشون دیگه نمی تونی بیای بیرون انقد از زمین و آسمون پنجره باز میشه که "اومدی؟ کی اومدی؟ چرا اومدی؟ خوب کردی اومدی! بازم اومدی!...ببخشید بازم بیا!" ! آقاجان دو کلام حرف حساب می خواین بزنین بسم الله -نه که حالا من خودم خیلی حرف حساب می زنم- ، خب این قرطی بازیا چیه اعصاب آدمو خورد می کنین اون روی آدم بالا میاد بعد چهار سال!


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 1:19  توسط مرینو  | 


مدارس،لغو/امتحانا،کنسل/غیبتا،موجه/اتوبوس،مفتی/مترو،مجانی/تمام دولت فدای ملت/کلا مملکت تعطیل/تو رو خدا بیایین/می بریمتون،میاریمتون/ساندیسم میدیم/فحشم میدیم!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 22:57  توسط مرینو 


غمی دارم که غمخواری ندارد
دلی ، کز غصه آرامی ندارد
نگاهی بی صدا ، آرام ، مایوس
صدایی کز خودش گوش نیوشایی ندارد
 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 23:44  توسط مرینو 


در دل من چیزی ست ، که شبیه هیچ چیز دیگری نیست.


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 22:35  توسط مرینو 


دیدم مردگانی متحرک که بر زنده ای همیشه جاوید عزاداری می کنند. / دکتر شریعتی


نوشته: "آیت الله منتظری در گذشت." ، می خواهم باور نکنم ، مبهوت که نگاهش می کنم ، دلیل موجه این چند روز هم می آید دستم ، چرا این طور شده ام ، این قدر قوی ، ضعیف ، هنوز نمی دانم.کاش جناب عزرائیل زودتر متوقف شود.متاسفانه ، این هشتاد و هشت لعنتی بیشتر از حد انتظار بده.یه عزیز خیلی بزرگ دیگه رفت.نامردی ها هم بیشتر ثابت شد.حالا همه می رویم که برایش فاتحه بخوانیم.بیایید انکار نکنیم.این ، ماییم.تقصیر ، اولین حسیه که میشه داشت.من مانده ام بعضی ها با چه رویی آمده اند بیانیه هم می دهند!! می شود به من بگویید تا وقتی ایشون زنده بودند شما بلانسبتِ ایشون ، چه کسی رو "پیر خرفت" می خوندید؟!! جدا من مشتاق دیدارتونم تو اون روزی که لااقل خودم بهش اعتقاد دارم.



* با چه رویی بگم نمی دونم ، اما خسته تر از آنم که بلاگ بخوانم یا جواب کامنت بدهم یا حتی بگویم که نمی توانم.دست پیش را می گیرم.هر چند پس هم افتادم ، افتادم.زیاد فرقی هم نمی کند.نهایتا همه چیز مثل قبل می شود.شما می دانید که نباید از من انتظار داشته باشید.من هم از شما ندارم.این بهترین ارتباطاته.راحت ترینشان لااقل.نپرسید.یک چیزهایی تغییرناپذیرند.اما یک چیزهای دیگری را نمی شود به این راحتی ها متوقف کرد.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 21:21  توسط مرینو  | 


منو درگیر خودت نکن!

جهان من همین طوری که هست هم زیادی زیر و روئه.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 11:52  توسط مرینو  | 


من یه جور حساسیت های ناخودآگاهی دارم که گاهی که رو می شوند ، خودم را هم شوکه می کنند.و نمی دانم چطور است که این حساسیت ها بیشتر با دنیای رفته ها قرابت دارند.چند سال پیش ، یک روز را تماما یاد حافظ می افتادم ، شعر حافظ می خواندم و گوشه کنار کتاب های دبیرستانم آن قدر از حافظ را که حفظ بودم -که زیاد هم نبود- می نوشتم.شب ، دفتر خاطراتم را که باز کردم ، دیدم زیر آن روز نوشته اند: "بزرگداشت خواجه حافظ شیرازی".

یک هفته بود حال و روز درست حسابی نداشتم.بی دلیل تمام سیستم های عصبی و غیرعصبی ام ریخته بودند به هم.تمام سعی ام را می کردم اما باز با در و دیوار دعوایم می شد.از همه بیزار شده بودم.بعد از شاید چند ماه به طور عجیبی حتی با مامان هم دعوایمان شد! خلاصه یکپارچه بلانسبت همه ، همان که می دانید.تا این که چند ساعت بعد از پست مطلب قبلی ، دلیلش را فهمیدم.چهار ستون بدنم لرزید.چند روز بود نت نیامده بودم و از آنجا که زیاد تلویزیون نگاه نمی کنم و آن چند روز روزنامه ای هم نخوانده بودم ، در بی خبری کامل بودم.اما چند ساعت پیش ، وقتی جناب قربانی با آن چهره ی گرفته شروع به صحبت کرد ، وقتی یک دقیقه سکوت به احترام استاد پایور خواست ، .. نفسم چنان تو قفسه ی سینه م حبس شد ، دست هایم چنان لرزید ، انگار کسی دستش را گذاشته باشد روی قلبم محکم فشار بدهد.وقتی آقای قربانی شروع کرد به خواندن قطعه ی "سوگ" در سوگ استاد پایور ، دیگه نمی فهمیدم اطرافم چی میگذره.

من استاد پایور رو خیلی دوست داشتم.آرزوم بود یه روز.. نمی دانم چرا باید این چند ماه این همه "آدم" از دست بدهیم.



+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 22:10  توسط مرینو  | 


ساز دلم نمی زنه ،

ولی سنتورم خوب یاد گرفته چوپی برقصد.


+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 15:7  توسط مرینو  | 


بزرگ که می شویم ، بی نهایتمان عمق می گیرد.

این است که گاهی هر چه می کنیم دستمان به تهش نمی رسد.

این است که به سرش راضی می شویم.

این است که بعضی هامان هیچی نمی شویم.

این است که بعضی هامان نمی فهمیم شاید نشود بی نهایت زیست ،

اما می شود بی نهایت را زیست.


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:32  توسط مرینو  | 


می نویسم ، گاهی مدت ها می نشینم از خودم می نویسم ، برای خودم می نویسم ،

-برای سایه ام* شاید-

که خودخواهی ام را ارضا کنم ، همین حس ساده ی همیشگی همگانی را.

آدمایی مثل من ، خودشان ناز خودشان را می کشند.

آدم هایی مثل من ، برای خودشان هستند.

آدم هایی مثل من ، زیادی خودشان هستند ،

-شاید هم گاهی زیادی توی خودشان هستند- .

من دوست ندارم به من بگویند "مریم من" ، من مال کسی نیستم.


* به قول جناب هدایت.

+ جواب کامنت ها را فردا یا دیرتر می دهم.مرسی که هستید.و مرسی که زیادی حالم رو نمی پرسید.خوبم.یعنی فک کنم زنده م.آنفولانزا هم در کنار من خوب است.تازه کلی بهش خوش گذشته این یه هفته که منو خونه نشین و کلافه کرده.سرم و آمپول و قرص و بیمارستان و عکس و .. خلاصه که آنفولانزا چو مرا یافت در پوست خود نگنجید! باور بفرمایید.


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 20:50  توسط مرینو  | 


"نه این که نفهمی ، می فهمی چمه ولی حسش نمی تونی بکنی.شما رنج خودتو داری من رنج خودمو دارم.ما می تونیم همدیگه رو درک کنیم ولی حسش نمی تونیم بکنیم که.می تونیم؟ نمی تونیم."


طعم گیلاس.../عباس کیارستمی


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 21:34  توسط مرینو 


خواب می بینم ،
تو را ، خودم را ، تمام آرزوهایم را ،
و تمام روز را سکوت می کنم ،
و تمام روز را چون هیچ کسی به دنبال کسی پس می زنم.
و نمی دانم ،
چرا ، چرا من باید این چیزها را در خواب ببینم ،
که نه واقعا من اند ، نه تو ، نه هیچ کدام آرزوهایم ،
نه رویا و نه کابوسی که بشود به آن لبخند زد.
کلافه که می شوم ،
حرف کشیدنم محال است ،
حرف زدنم تمنایی که نمی توانمش.
نوشتن ، تلاشی بی حاصل پشت لرزش نامحسوس دست هایم.
و التهابی ، که به هیچ کار نمی رسم.
و شب ، آخرین جرعه از روزی که تمامی ندارد ،
که هیچ چیز ندارد.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 17:28  توسط مرینو  | 


ببین خدا! نداشتیما!

نشسته ای برای خودت "من من ، تو تو" می کنی ، بعد هم بی صبرانه مرا می کشی؟!


* من هنوز که هنوزه همون قدر که آدم ها را دوستشان دارم ، ازشان می ترسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:7  توسط مرینو  | 


تابستان هشتاد و هشت ، شنبه ها و دوشنبه ها ، ساعت چهار.کلاس عکاسی ، با همه ی تشریفاتش ، ساعت دو حاضر شدنش ، سه کمی بعد از ظهر بیرون آمدنش ، تاکسی گیر نیامدنش ، حتی دوباره توی متروی شلوغ و تنگ و تاریک رفتنش ، میدان ولیعصرش ، کلاسش ، آدم هایش ، عکس هایش ، بحث های تئوری ، شیمیایی ، فیزیکی ، خنده های دم غروب ، استاد خیلی خوبش ، سورئالیست ، دالی ، قرارهای دوربین دار پارک لاله و میدان آزادی با مهشید و نجمه ، ناخودآگاهی ، رضا کیانیان ، سهراب سپهری ، میزان سن ، تارکوفسکی ، بچه های کار ، ماه رمضان و حتی یگان ویژه های لعنتی هفت تیر! ، انجمن راک گیلان! ،  همه و همه و همه اش آن قدر هست که باعث بشود بیایم این جا بنویسم که نشد خیلی جاها بروم ، نشد به خیلی کارها برسم ، نشد خیلی ها را ببینم ، نشد شیراز را دوره کنم ، .. ، اما همه ی این ها با هم شد که توانستم خیلی چیزها داشته باشم ، توانستم از هفت سالگی چند ماه بیشتر یاد بگیرم ، توانستم چیزهایی را یادم بیاید که شوق گذرشان بزند به گرمازدگی ام ، و توانستم چیزهایی را فراموش کنم که تا همیشه بهشان احتیاج دارم.زیاد نگذشته اما هر دوشنبه دلم تنگ میشه.هنوز ساعت که 4 میشه حس می کنم باید پا شم برم یه جایی.

به نگاه من ، شکر ، چیزی برای گفتن نیست ، شبیه یک نگاه عمیق است ، و همان چیزی ست که باعث می شود آنچه داریم را درک کنیم و احیانا ازش استفاده کنیم.


* باید یه جایی اینا رو می گفتم و گر نه خفه می شدم.


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 22:41  توسط مرینو  | 


آدم ها چند دسته اند.
یک دسته آن هایی اند که وقتی نمی بینیمشان دلمان برایشان تنگ می شود.
یک دسته آن هایی اند که وقتی می بینیمشان تا مدت ها دلمان برایشان تنگ می شود.
یک دسته آن هایی اند که اصلا دلمان برایشان تنگ نمی شود.
یک دسته هم معشوقه ها هستند که همیشه دلمان برایشان تنگ می شود.

من امروز دسته ی دوم آدم های زندگی ام را دیدم.شاید از فردا دیگه نتونم در پاسخ "چطوری؟" دیگران ، مثل همیشه محکم بگم "خوبم".این هایی که امشب دیدم همان هایی هستند که اگر در زندگی ام نبودند معنی خیلی چیزها را هیچ وقت نمی فهمیدم.همان هایی که با تمام صداقتم میگم اگه جونم رو بخواهند می دهمشان.همان هایی که دیگه هیچ وقت هیچ کس آن ها نمی شود.


پ.ن: زیمبل جان شرمنده اما در مورد بعضی پست ها واقعا دلم نمی خواد نظر کسی رویش گذاشته بشه.دلم می خواد فقط بنویسمشان.کامنت ها را هم کلا می بندم چرا که آخرش بعضی ها می روند برای پست پایین در مورد پست بالاییش نطر می گذارند!


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:57  توسط مرینو