ببین خدا! نداشتیما!
نشسته ای برای خودت "من من ، تو تو" می کنی ، بعد هم بی صبرانه مرا می کشی؟!
* من هنوز که هنوزه همون قدر که آدم ها را دوستشان دارم ، ازشان می ترسم.
a difference just like others
ببین خدا! نداشتیما!
نشسته ای برای خودت "من من ، تو تو" می کنی ، بعد هم بی صبرانه مرا می کشی؟!
* من هنوز که هنوزه همون قدر که آدم ها را دوستشان دارم ، ازشان می ترسم.
تابستان هشتاد و هشت ، شنبه ها و دوشنبه ها ، ساعت چهار.کلاس عکاسی ، با همه ی تشریفاتش ، ساعت دو حاضر شدنش ، سه کمی بعد از ظهر بیرون آمدنش ، تاکسی گیر نیامدنش ، حتی دوباره توی متروی شلوغ و تنگ و تاریک رفتنش ، میدان ولیعصرش ، کلاسش ، آدم هایش ، عکس هایش ، بحث های تئوری ، شیمیایی ، فیزیکی ، خنده های دم غروب ، استاد خیلی خوبش ، سورئالیست ، دالی ، قرارهای دوربین دار پارک لاله و میدان آزادی با مهشید و نجمه ، ناخودآگاهی ، رضا کیانیان ، سهراب سپهری ، میزان سن ، تارکوفسکی ، بچه های کار ، ماه رمضان و حتی یگان ویژه های لعنتی هفت تیر! ، انجمن راک گیلان! ، همه و همه و همه اش آن قدر هست که باعث بشود بیایم این جا بنویسم که نشد خیلی جاها بروم ، نشد به خیلی کارها برسم ، نشد خیلی ها را ببینم ، نشد شیراز را دوره کنم ، .. ، اما همه ی این ها با هم شد که توانستم خیلی چیزها داشته باشم ، توانستم از هفت سالگی چند ماه بیشتر یاد بگیرم ، توانستم چیزهایی را یادم بیاید که شوق گذرشان بزند به گرمازدگی ام ، و توانستم چیزهایی را فراموش کنم که تا همیشه بهشان احتیاج دارم.زیاد نگذشته اما هر دوشنبه دلم تنگ میشه.هنوز ساعت که 4 میشه حس می کنم باید پا شم برم یه جایی.
به نگاه من ، شکر ، چیزی برای گفتن نیست ، شبیه یک نگاه عمیق است ، و همان چیزی ست که باعث می شود آنچه داریم را درک کنیم و احیانا ازش استفاده کنیم.
* باید یه جایی اینا رو می گفتم و گر نه خفه می شدم.
آدم ها چند دسته اند.
یک دسته آن هایی اند که وقتی نمی بینیمشان دلمان برایشان تنگ می شود.
یک دسته آن هایی اند که وقتی می بینیمشان تا مدت ها دلمان برایشان تنگ می شود.
یک دسته آن هایی اند که اصلا دلمان برایشان تنگ نمی شود.
یک دسته هم معشوقه ها هستند که همیشه دلمان برایشان تنگ می شود.
من امروز دسته ی دوم آدم های زندگی ام را دیدم.شاید از فردا دیگه نتونم در پاسخ "چطوری؟" دیگران ، مثل همیشه محکم بگم "خوبم".این هایی که امشب دیدم همان هایی هستند که اگر در زندگی ام نبودند معنی خیلی چیزها را هیچ وقت نمی فهمیدم.همان هایی که با تمام صداقتم میگم اگه جونم رو بخواهند می دهمشان.همان هایی که دیگه هیچ وقت هیچ کس آن ها نمی شود.
پ.ن: زیمبل جان شرمنده اما در مورد بعضی پست ها واقعا دلم نمی خواد نظر کسی رویش گذاشته بشه.دلم می خواد فقط بنویسمشان.کامنت ها را هم کلا می بندم چرا که آخرش بعضی ها می روند برای پست پایین در مورد پست بالاییش نطر می گذارند!
چشم هایت را از دست می دهی ،
از همان دفعه که نادیده بگیری اش.
گاهی می شود به بودن بعضی آدم ها در زندگی مان عادت می کنیم ، دوستشان داریم و بیشتر از تنها دوست داشتن ، برایشان ارزشی سوای خیلی از دیگران قائلیم.خارج شدنشان از زندگی مان ، یا کمرنگ شدنشان بخش زیادی از ابعاد وجودیمان را آزار می دهد ، و همیشه سعی می کنیم ازش فرار کنیم ، وابسته نشویم ، یا اگر شدیم به هر زوری هست نگذاریم بروند.
شاید یک روز ، یک روز خیلی دور ، که بتوانیم آن طور که باید نگاه کنیم ، برسیم به این که ، وقتی خدا دست کسی را می گیرد می کشد که از زندگی ات دورش کند ، مطمئن باش کسی به اندازه ی او در راه است.کسی که جاهای خالی او را پر کند ، کسی که آنچه را او نداشت برایت بیاورد ، کسی که یک روز دیگر جایش را به کس دیگری خواهد داد.
* نمیگم راحت آدمای دوست داشتنی و باارزش اطرافمون رو جدا کنیم ، میگم اگر کمرنگ شدند خودمون رو آزار ندیم.بر می گردند.شاید یه روزی.یه جوری.
خیالم راحت است ،
کسی توی خیالم دست تکان نمی دهد.
"زندگی چیزی نیست ،
که لب طاقچه ی عادت ،
از یاد من و تو برود."
+ اگر بود ، امروز -یا که خودش می گوید دیروز- هشتاد و یک سالش می شد.روحش آزاد ؛ از بند تمام چیزهایی که روی زمین رهایش نمی کردند.از بی بند و باری آدم ها.
می نشینم توی تاکسی ، با تمام خستگی ام می شنوم ، گوینده ی رادیو با تمام انرژی اش می گوید:
دنیا ، همچون دایره ای ست که مدام بر شعاع خود می افزاید و در منتهای بزرگی محو می شود.
یک انسان ، هر چقدر هم که وانمود کند ندارد ، به خواننده نیاز دارد.
درست مثل یک بلاگ ، یک عکس ، یک شعر.
* دست نگذارید روی استثنائات بلاگ و عکس و شعر.
تو ،
هر کسی که می خواهی باش.
خدا هم بی اجازه کسی را نصیحت نمی کند.
من سوال ندارم ، خدا هی تقلبی جواب می رساند!
* گوش بعضی ها کر ، این روزها را دوست دارم.خیلی زیاد.
بعضی ها صداقت را گذاشته اند لب کوزه ،
ما آبش را بخوریم آن هم زبان روزه.
مریم
نوشتنم چیز تازه ای نیست ،
من اما ،
دوباره می توانم چیزی شبیه شعر بگویم!
معنایش را شاید یک روز که دلگیر شده بودی
زیر یک سقف نشسته بودی
و به اندوه خاکستری یک تبسم دست می کشیدی
و عبور یک حادثه از دو چشم نامرئی را می دیدی
و شاید همان روز ،
که توانستی تا ته آسمان نگاه کنی
و دریا را روی شن های توهم غرق کنی
و زندگی را "دوباره"
پررنگ
و پر از رنگ ببینی
شاید همان روز ،
خواهی فهمید.
رمضان ، با سرعتی که ندارد دارد می رود ،
من این جا ، پشت پرچین های غفلت جا مانده ام.
بعدها ، به این نتیجه می رسی ، که فرق وهم و واقعیت ، یک هیچ بزرگ است ، همانقدر که تو خالی اش می کنی.
بعدها ، یعنی روزی که مثل من ، دیگر نتوانستی آنچه را فکر می کردی دیدی (یا گفتی) ، از آنچه واقعا دیدی (یا گفتی) جدا کنی.و خیلی بیشتر از این ها ، که من بگویم و تو نفهمی.
حالا ، آزادی ، تا هر چقدر که می خواهی باور نکنی.
.Just let it go and it will come
وقتی می خواهی نمی توانی ، اما تا دو روز به نت دسترسی نداری ، مغزت ، گوشی ، کامپیوتر و ورقه های دم دستت می شود پر از کلمات و جملاتی که معلوم نیست از کجا سرریز می کنند.آن وقت تا بیایی باید بنویسی و بنویسی و بنویسی.اینجوری ست دیگر.به قول جناب خوش حافظه ای که دروغ نمی گوید: "نوشتن آمدنی ست نه آوردنی" زور زدن فایده ندارد حتی اگه مطمئن باشه که بهش احتیاج داری ، که چیزی برای گفتن داری.
- یه جوری حرف می زنین انگار دل بستن یه مریضیه.
- از مریضیم بدتره.باز مریضی یه دوا درمونی داره.دل بستن هیچ دوایی نداره.دواش ، دل شکستنه.
خاک آشنا/بهمن فرمان آرا
"بچه ها سعی کنید این ها به ناخودآگاهتان برود ، «بعضی چیزها را یاد می گیریم که فراموش کنیم» ، آقای کیانیان رانندگی رو مثال می زنه ، من راه رفتن رو میگم ، .. ، آنچه که به ناخودآگاه ما میره ، در واقع فراموش میشه ، اما داریم ازش استفاده می کنیم ، بهش فکر نمی کنیم ، اما انجامش میدیم.در هنر این ارزشه ، به هنرمند کمک می کنه ، اما توی یه چیزی مثل نماز ، بی ارزش ، به نوعی ناارزشیه ، چرا که دیگه نمی فهمیم چی می خونیم ، بهش فکر نمی کنیم ، به این که مثلا وقتی سجده می کنیم چرا باید هفت قسمت بدنمون روی زمین باشه ، یا معنی اونایی که میگیم چیه ، فقط یه سری کارها را پشت سر هم انجام میدیم ، بهش عادت کردیم ، دیدین بعضیا از این مهرهای شمارنده استفاده می کنند؟ ، چون اصل نماز رو فراموش کردند ، به همه چیز فکر می کنند جز نمازی که دارند می خونند ، واسه همینم یهو یادشون میره کجا بودن!"
می نشینم توی تاکسی ، کمی جلوتر ، سرعتش را کم می کند ، پیرمردی دارد می آید ، بوق می زند ، پیرمرد دست می گیرد ، می ایستد ، پیرمرد سوار می شود ، مرتب و معمولی ست و مثل اکثر پیرمردها چهره ای مغرور دارد -و احتمالا باطنی نه چندان مغرور- ، راننده همین طور که دنده را به یک می برد نگاهش می کند "کجا می روی پدر جان؟" ، "من..دارم میرم تجریش" ، "من که تجریش نمیرم ، تا چهارراه می برمتون اونجا سوار شین" ، چند ثانیه می رود ، یکدفعه پیرمرد شروع می کند ، "همه ی ما ، یه روزی بالاخره باید دل بکنیم ، ما ، همه رفتنی ایم ، آی ، درگیر این دنیا نشین! ، نباید به این دنیا دل ببندیم.." ، توی آینه ی بغل را نگاه می کند ، صدای هندزفری را کم می کنم ، نمی توانم بفهمم با منه ، خودش یا راننده؟ ، با همه انگار ، همه ی آدم ها ، صدای هندزفری را قطع می کنم ، "ننه ی من ، وقتی داشت می مرد ازش پرسیدیم «ننه چی شده؟ چه کردی؟» گفت «یه روز داشتم رخت می شستم یک سیب از دیوار همسایه افتاد تو حوض ، برداشتم خودم.» وای ، واای ، وااای.." ، با این آخری ها سه بار می زند پشت دستش ، "نباید گول این دنیای زیبا رو بخوریم" ، راننده سرعتش را کم می کند "بفرمایید پدر جان" دویست تومنی اش را در می آورد می دهد به راننده ، می رسیم ، پیاده می شوم ، کرایه ام را می دهم ، صدای هندزفری را بلند می کنم.
من ، حتما به پروانه شدن عادت ندارم ، یا از ادراک نور عاجزانه می هراسم ، هر چه هست سادگی ست ، می خواهم به پیله ی خود باز گردم ، آنجا رها شوم.
مثلا من.وقتی نمی تونم بنویسم ، فکر می کنم با ناخودآگاهم کنار اومده م ، ولی بیشتر ، نه ، دقیقا از دستش داده م.
شعر نوشتن ربطی به عاشقی نداره ، با خودت باید کنار بیایی ، باید راضیش کنی.
یه چیزی روشنه.زندگی دقیقا می فهمه چی می خوای.و.دقیقا می دونه کجا بگذارتش.قشنگ جلوی چشمت.
من نه روانشناسم و نه خوشم میاد که باشم.فقط یه چیزایی رو می فهمم.یه چیزای کمی رو.
حالم حوالی آینده می زند.
پلکم می پرد.چشمم همه چیز را روی منحنی سورئالیست می بیند.
گاهی هم یک ربع اندازه ی یک ساعت می گذرد.
می آیم فکر نکنم ، نمی شود.سردرد لازمه ی روزها و روزه های من است.
یک واژه ی بسیار زیبا وجود دارد: هیچ.به هیچ فکر کن.نه به صدراعظم و نه به کاتولیک ها ، بلکه تنها به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک می ریزد و قطرات قهوه بر روی دمپایی هایش می چکد.
عقاید یک دلقک/هاینریش بل
ساعت 6 ، بعد دو ساعت از درمانگاه میام بیرون ، آش و لاش و خسته و درمونده ، هنوز هستند ، از زیر پل کریمخان تا خود هفت تیر ، تمام نفرتم را می ریزم توی نگاهم ، دو تا توی سپند قرنی ، 3 تا توی ایرانشهر ، 2 تا زیر پل ، یک دسته پلیس زیر پل قدم می زنند ، به قول بابا "حیف که می گیرند کبودمان می کنند و گر نه یه عکسی ازشان می گرفتیم" ، تاکسی می گیریم ، دو تا سرباز جلوی بانک ، 2 تا پلیس دیگر ، یه گُله دیگر کمی آن ورتر قدم می زنند ، می رسیم کوچه ی نبش اعتماد ملی ، چشم هایمان گشاد می شوند ، توی کوچه حدود 15 تا سرباز نشانده اند لب جوب! (/جوی) ، یک یگان ویژه ی دیگر جلوی اعتماد ملی ، عصبی می شوم ، تصویر صبح که می آمدم از چشم هایم می گذرد - چهره ی بُرد خالی اعتماد ملی سنگین تر است یا درِ پلمپ شده اش؟! من نمی دانم همه اش بغض دارد ، زیر لب هایم هر چه می آید نثار همه شان می کنم.
می رسیم مترو هفت تیر ، بابا دستم را محکم می گیرد: "ولم نکن فکر نکنند تنها هستی." ، مردم چه مومنانه آرامند ، چه مظلومانه متعجب ، فریادی توی قفسه ی سینه مان بغض می کند ، زمزمه می کند: تا کی یگان ویژه و باتوم و زندان و شکنجه ، تا کی خوراندن ترس به جان مردم بدبخت ، خدایی هم هست به خدا ، خدایی که صبرش اجازه نمی دهد این همه زود خنجر بکشد ، خدایی که هنوز امیدوار است یادش بیافتید ، حیف این خدا که این همه خوب است ، حیف ، حیف که خدا خیلی می فهمد.
تو جان می بخشی و این جا ، به فتوای تو می گیرند جان از ما
این جا نشسته ام.
نه انگار این جا ننشسته ام.جلوی دفتر اعتماد ملی ام.دلم شور می زنه.
نکند تازه بیدار شده ام که این همه خوابم می آید.
کلاس کنسل شد.همه خوشحال شدند جز من.
آن جا چه خبر شده؟ کاش یک بار شانسش را می آوردم.
دیر نیست.هنوز نشده.دلم شور می زند.هوایش را که داری.
نمی فهمم.قدرت تفکیک پذیرفتنم به حداقل مخمصه رسیده.
آسمان هیچ معنایی برایم ندارد.رنگش هم مهم نیست.
باور کن.نه.حال من حال نیست.
درد زده حوالی معده ام.ماهی که آرامش نمی کند.
خاموش بود.دلیلش را خودم فهمیدم.
اپیزود؟ غریبی می کنم.این طوری حرف نزنید.
دوست داری بخند.اما خنده ندارد.جای قلبم هم گم شده.نگرد.
نمی خواهم برای تو.اصرار نکن.برایم هیچ معنایی نداری.
هی تو! پایت را از زندگی من بکش بیرون! وقت ندارم.
هی تو! نه تو را می گویم! اه با خودت هستم! صفحه را ببند تا نزده به سرت.
چقدر دلم چای می خواهد.یا حتی سیگار -که لب نزده ام-.به حال خودم نیستم.چقدر امروز طولانی ست.
- عکس حذف شد-
پشت تاکسیه: به دریایی گرفتارم ، که موجش عالمی دارد.
این آرامشی که در من می بینی یا لااقل می دیدی ، دیگر نیست.باور کن این من آرام ، آشفتگی هایش از هراس روزهای تو ، از کابوس شب هایت وحشتناک تر است.باور کن این دخترک مهربان و خندان پیش رویت بیشتر از این ها کم می آورد.باور کن این تو نیستی که نمی توانم سرت فریاد بکشم ، این عادت من است که نمی توانم با تو خودم باشم ، این اضطراب من است که فاصله ام را با خودم زیاد می کند ، این ها همه اش من است که باعث می شود تا گفتم لبخند بزند ، بی اجازه بغش نکند یا پشت پلک هایم پنهانش کنم مبادا کسی بفهمد که دیگر هیچ حسی توی نگاهم ندارم ، هیچ چیز مقدسی آن جا نیست ، یک خلاء نابه هنجار که نمی توانم معنایش کنم.
رهایم کن ، خسته ام ، دلخور نشو ، کمی فقط کمی می خواهم تنها باشم ، حتی بیرون هم نروم ، می خواهم این چند روز مانده به رمضان را برای خودم باشم ، اصلا خودم باشم ، می خواهم این تشویش همیشه ملایم لعنتی را که دوباره دوره اش رسیده -دوباره- دور بزنم ، می خواهم چند دقیقه هم که شده گوشم به این تهاجمی که لا به لای نبض هایم می زند باشد ، می خواهم چند لحظه هم که شده بگذارم مغلوب باشد ، فریاد بزند ، خشمگین شود ، مهربان نباشد ، گوش ندهد ، هیچ نگوید ، دلش خواست بغض کند ، نخواست زار بزند! ، چقدر جلویش را بگیرم که "حالا نه ، حوصله ات را ندارم" ؟!
حوصله ی اشک هایم را که ندارم ، یعنی چیزی شبیه غم کم دارند.این -شاید- سخت ترین حالت بغض داشتن است.من اما این بار ، می خواهم مواظب خودم باشم ، نه شیشه ی اضطراب آدم ها -که تا بیایی باهاشان روراست شوی ، بهشان بر می خورد- ، آدم هایی که تنها خودشان را دارند و بس.هیچ کس را نمی خواهم.می خواهم تنها باشم.هیچ دردی ندارم که دلی نیاز داشته باشد.هیچ ندارم.همین است که خوب است.همین استغنای تکراری ست که دوست داشتنی ست.