سلام ، نمی دانم چرا اما سلام.
حالم خوش نیست.یعنی نه این که خوب نباشم.نه این که چیزی دست و پای لبخندم را بسته باشد.نه این که زندگی را نفهمم یا خدا را نداشته باشم.نه این که شب را دوست نداشته باشم.نه این که صدای پای آب یا حجم سبز تکراری شده باشد.نه هیچ کدام از آن دلتنگی های همیشگی.هیچ کدامشان نیامده اند.
سهراب را کم دارم.شما را کم دارم جناب سپهری! حالتان خوب است؟ آن دنیا چشم معرفت دور و بری هایتان به دل می نشیند؟ آن جا که از سیمان و آهک و فلز و مردمی که از همه چیز برای آدم می گویند خبری نیست ها؟ آن جا دور و بر شما مردم قدر آب را می دانند ، کرکس را هم اندازه ی کبوتر دوست دارند ، و صدای زنجره اندازه ی کلاغ خاصیت دارد نه؟ به نظرم آنجا خیلی همه چیز طبق مرادتان است.فکر می کنم بعد از این همه سفر ، دیگر بند شده باشید ، فکر نکنم دیگر از دودهای مهربان و ارادتمند تهران و نیویورک خبری باشد مگر نه؟ طبق محاسبات من حالتان باید خوب باشد.
حال مرا نمی پرسید؟ نمی گویید چه چیز این روزها مغز ناچیز مرا تا ته می بلعد و روح کم سال مرا می آشوبد؟ می دانم بیش از حد بزرگش کرده ام.اما این خاصیت من است که آنقدر توی چیزی غرق بشوم که گمش کنم.تا پیدا شود.ساده بگویم؟ شما آخر مرا دیوانه می کنید.نمی دانید چقدر سخت است شما را داشتن و نداشتن.تمام شعرهایتان را می خوانم.گاهی بعضی هایشان را روزی دو سه بار.باور نکنید اما می فهمم.به خصلت آبی آسمان دست می کشم ، هر کجا که می روم آن را با خودم می برم ، به احساس برگ می اندیشم ، از شنیدن این که هیچ کس حق ندارد جایی درختی را قطع کند فریاد ذوق چشم هایم گوش های بهار را کر می کند ، باغ را در حافظه ی چوب می بینم ، حتی قطار خالی سیاست را هم به حال خودش گذاشته ام هر کجا می خواهد برود و مرا نبرد -اما همان قدر که می دانید-.نامه هایتان را خوانده ام ، به آخرهای مسافرت هایتان رسیده ام.پری را نشناختم.فرهنگ و فریدون را نشناختم.نفهمیدم مریم کیست.اما همه ی این ها با هم مهم نیست.فهمیدم شما چه بهشان گفتید.فهمیدم چه بهشان دادید و کاغذهایتان را شکافتم و گرفتم.راه رفتم ، راه افتادنم توی کوچه ها و خیابان های تهران آرام شدند.راه رفتنم کند شد.سر به هوایی ام از قبل بیشتر.دیگر آدم ها را نمی بینم.هوا را می بینم.ابرها را.خاک را.اشتیاق را.کودکی را.حس را.خدا را.انگار برگشته ام.به آن دختر محسوس سال های پیش.با رویه ای دیگر اما.نه رویه ی شما نه.رویه ی خودش.همانی که باید باشد..
بگذریم.یعنی از همه ی این ها که بگذریم ، هنوز هنوز هنوز نتوانسته ام تصویرتان را بگیرم.تصویر نگاهتان را می گویم.هنوز نتوانسته ام میان این همه تصویر که ثبت می شود همانی را بگیرم که بشود دوستش داشت و یا بشود صادقانه پایش نوشت "دورها آوایی ست ، که مرا می خواند.." ، اگر بدانید چقدر مغزم درد می کند.اگر بدانید چقدر مرا پیش خودم ناتوان کرده اید.اگر بدانید عکاسی با شما چقدر شما را کم دارد.اگر بدانید این چند شب چقدر خوابیده ام که بیایید بگویید چه نوع خاکی مناسب این حال و روز من است.اگر بدانید این دو شب چند بار گفته ام "کاش سهراب بود.." ، اگر بدانید چقدر به این چیزهایی که برای دیگران ساده است رو می دهم که بیایند و زندگی ام را پر کنند.اگر بدانید.چند بار گفتم بگذار بروم بگویم نمی توانم.بگویم این مبحث را عوض کنم و خلاص.و نتوانستم.نه این که جلوی آن چند نفر دیگر کم نیاورم.نه واقعا.که جلوی خودم کم نیاورم.دگران روند و آیند و "من" همچنان هستم و اگر امروز آینه بفهمد که گفتم "نمی توانم" ، فردا نمی گذارد پایم از این پله بالاتر برود.
منتظرتان هستم جناب سپهری.نمی گویم پا شوید از آسمان بیایید دستم را بگیرید ببرید توی دشت های کاشان بنشانید بگویید "این را بگیر دختر جان!".نه.لااقل شما بفهمید چه می گویم.بیایید.هر کس را می خواهید بیاورید.بفرستید.فقط زودتر.تا آینه خون مرا نخورده بیایید.تا نرفته ام سراغ "معر"های خودم.دیگران هر چقدر می خواهند بخندند.مهم نیست.شما بفهمید.شما این دور و بر باشید.زود باشید.
مریم