به جای شرافت، از آدمها "شر" و "آفت" میبینی.
حسین پناهی
به جای شرافت، از آدمها "شر" و "آفت" میبینی.
حسین پناهی
صداش کم کم آشنا شد."سینا هستم، از گروه همت".سینا بود.بیست متری اون گنبد سبزی که تو دنیای من همون یه دونه ازش هست نشستهبود و منو یادش بود.دوشنبه اولین باری بود که با هم حرف زدهبودیم.مسخرهبازی در آوردهبودیم، الکی گفتهبودم نمیبخشمش و مثلا منت کشیدهبود که ببخشمش، که فردا دارد می رود سفر آخرت به قول خودش.گفتهبودم نمیدونم تو چقد این چیزا رو قبول داری و گفتهبود ما ظاهرمون غلط اندازه، معنویتر از این حرفاییم.حالا بیست متری اون دیوارا نشستهبود و بین اون همه آدم یاد من افتادهبود.حتی شمارهمو نداشت.حتی با هم همبرنامه نبودیم تو این سه چهار ماه.حتی این همه دوشنبههایی که همدیگه رو دیدهبودیم با هم حرف نزدهبودیم، سلام نکردهبودیم.حالا زنگ زدهبود که بگه "اون شب حس کردم شما با بقیه فرق دارین.." که بگه یادم افتاده.که بغض تحلیل رفته چهار سال منو پاره کنه و اونطور شونههامو بلرزونه که خودشم پشت تلفن از صدای مبهم من بترسه.که تمام وجود من خالی بشه و درهایی که انگار هزار ساله به روم بسته شدهن باز بشن و ببینم اینجایی که وایسادهم و سرما رعشه میندازه تو استخونام، اینجایی که با همه خوبیاش همیشه یه چیزی کمه، اینجایی که توی آینه تو چشمای خودم روم نمیشه نگاه کنم، همینجا وسط گرمای آغوشیه که چهار سال پیش از اون روزای وحشتناک رد م کرد.رد مون کرد.که ببینم هنوز هست و هوامو داره.که میدونه چی شد و چرا اینجوری شد و خم به ابروش نمیاره.که میدونه هیچی نیستم و همهمو میخواد.که میدونه همهم ترکه و هنوز میخواد بند م بزنه.که میدونه دوباره بندا رو یکی یکی پاره میکنم و باز.. که هنوز یکی هست که میدونه به چه قیمتی اینجا وایسادهم و حاضره همهچیزو فراموش کنه..
دکمه قرمزُ زدم و نشستم وسط هال جای تمام اون وقتا زار زدم.خوبم.خیلی خوب.فکر نمیکردم دیگه هیچوقت یه روزی یادم بیاد چه آدمی بودم.که من، کودوم آدم بودم..
هشت روزه که خانومجون نیست.دلم براش تنگ نشده.دو هفته آخر اونقدر ضجر کشید، اونقدر زیر این دستگاها به زور نفس کشید که راضی نیستم یه ثانیه زنده باشه و اونطوری همه وجودش زخمی.خانومجون باید خوب باشه.باید به قول نصیر بشینه روی تختش توی هال و زل بزنه به چشمای ماها که میشینیم جلوش روی مبل.باید تا تلفن زنگ میزنه گردن بکشه و تا هنوز گوشیو بر نداشتیم بگه "کیهس؟ میگِد چه؟" باید تا ما از در میایم بگه "ئه، فریباس؟" و تا میریم جلو بهش سلام کنیم چشاشو ریز کنه که "اینی، تو کیای؟" باید تا که یه لیوان آب از آدم میخواد اسم همه نوهها رو تک تک صدا کنه و دست آخر بگه "سگه، یه لیوان آب بده من." باید هی دستمون بندازه، به جای کلمههایی که نمیدونه همآواهاشونو بگه، وقتی میشینیم پیشش از خودش شعر بسازه و ماها ریسه بریم..
ولی حالا سه سال و هشت ماهه که آقاجون چشماشو بسته.دلم اونقدر براش تنگ شده که وقتی برای مراسم خانومجون میریم باغ رضوان دلم پا میشه میره زیر خاکا، از بدن خانومجون رد میشه، خودشو میکوبونه روی سنگ لحد آقاجون.توی خونه که نشستیم دلم میخواد صدای رادیوش از تو اتاق بیاد.دلم میخواد اخبار که میشه پا شه بیاد کنترلو ازمون بگیره بزنه کانال یک.دلم میخواد با اون تن نحیفش بشینه روی مبل تکیه جلوی پاسیو.دلم میخواد در حیاط باز بشه و آقاجون خوب و عزیزم با دوچرخهش بیاد تو.دلم میخواد بره تو حیاط پای باغچه بشینه و درخت مو ش دوباره جون بگیره..
ولی نیست.همه فامیل جمعن و انگار هیشکی توی اون خونه نیست.انگار فقط چشمای غمگین خاله ملیحه مونده و تنهاییای که هیچکس نمیتونه پُر کنه.و گر نه کی میتونه اونطور پای اون قبر دو طبقه بشینه و صدای "کجا رفتی همهکسم.."ش بغض یه خاندانو بشکنه..
همهاش زندگیست.نه که اغراق کنم.هست.از آن
همه کنجکاوی همیشگیاش میشود فهمید.یا از همین دست و پنجه زدنش با دنیا.شش
ساعت بغضکنان توی اتوبوس، زل زدم به خم جاده که ببینمش.من که رسیدم
چشمهایش را بستهبود.نفس میکشید.طوری نفس میکشید که تمام وجودش برای دو
پیاله اکسیژن بالا و پایین میرفت.خاله ملیحه به جای اینکه توضیح بدهد هر
که زنگ میزد میگفت توی کماست.نبود.میشنید.آخ میگفت.صدایش که میکردند
سرش را تکان میداد.چشمهایش را اما باز نمیکرد.این چند شب یکسره فکر
میکردم اگر چشمهایش آبی بود ندیدنشان همان اوایل مامان را هلاک
میکرد.میترسیدم
همین هم بشود.راه دور طاقتش را کمتر کردهبود.همه خودشان را میکشیدند
بالای سرش، دستشان را میگذاشتند روی دستهای ورمکردهاش، موهای حناییاش
را عقب میزدند و آنقدر "خانومجون، خانومجون" صدایش میکردند که بغض تویی
که آن طرف تخت ایستادهای بترکد.مامان اما میامد بالای سرش و آرام در گوشش
میگفت "مامان..؟!" طوری که کارت به بغض نکشیده از اتاق بزنی بیرون.
من اما هر چه کردم صدایم در نیامد.کلمهها
تا لب پایینم میآمدند، میلرزیدند و برمیگشتند.آنقدر سرم نزدیکش میماند
که میترسیدم اذیتش کنم و خودم را میکشیدم عقب.با چشمهای بسته
نمیتوانستم صدایش کنم.حتی لولهها را که وصل کردند چشمهایش را باز
نکرد.فقط روی تخت آرام گرفت، ورمها کمی خوابید و تبش بالا رفت.دیروز
صبح توی اتاق امونم میبرید.خودم را میرساندم محل استراحت همراهها، کز
میکردم یک گوشه و هر چقدرش را میتوانستم قورت میدادم و میگذاشتم بقیهش
بریزند روی گونههایم.جلوی مامان نمیتوانستم گریه کنم.نمیخواستم.برگشتم
اتاق، دایی آمدهبود.تا
نگاهم کرد از آن "خوبی؟!"هایی پرسید که دلت نمیخواهد بهشان بگویی "خوبم."
نشستم به زور دو لیوان آب خوردم که باد گلو بخوابه و خندیدم.وقت رفتن هر
جایش را میشد آرام بوسیدم، خودم را جمع کردم و با آرامترین صدای ممکن که
اگر بیدار هم بود نمیشنید در گوشش گفتم "زود خوب شو."
اتوبوس وارد تهران شدهبود که خاله ملیحه زنگ زد.چشمهایش را وا کردهبود.انگار فقط میخواست مرا نبیند.
بزرگ بود.بزرگ و قهوهای.قهوهای روشن.بیجون افتادهبود وسط اتوبان.حواسم نبود.ابی رسیدهبود به "منو حالا نوازش..".داغ شدهبودم.اشکام داشتن میجوشیدن که نور ماشین افتاد روش.فرمونو کج کردم که نخورم بهش.فرمون کامل کج نشد.از گوشه پاش رد شدم..
گر گرفتهبودم.ابی اوج گرفتهبود.انگار که خودمو دیدهباشم.دور زدم.دور شدم.جوشید.جلوم تار و تارتر شد.هر چی که دیشب تو سینهم جا موندهبود ریخت بیرون.دور زدم.کنار جاده ترمز کردم، سرمو گذاشتم رو فرمون..
اسممو پرسید.شماره خونه رو هم.یه کد بهم داد.گفت خبر میدن.هنوز ندادهن.زنگ زدم.گفتن رفتهن.میدونم.هنوز نرفتهن.هنوز اونجاست.هنوز لاجون افتاده وسط اتوبان ارتش و ماشینا از روی پاش رد میشن، میرن لواسون، میرن فشم، میرن و عین خیالشون نیست..
هنوز سینهم پر ه دوده، پر درده.هنوز اونجام.لاجون.افتادهم وسط اتوبان ارتش.ماشینا از روم رد میشن.و عین خیالشون نیست..
Confusion
Delusion
Seclusion
Inclusion
Numbing
Loving
Finding you in me
How I adore, the chaos of you
Cry out
Take out
Heartless
Fearless
Compassionately
Feeling you in me
How I love
The chaos of you
Psycho
Halo
Cruel and tormenting
Compassionately
Seeing us in them
How I adore
The chaos in them
In them
In them
Of you
Of you
Chaos - Archive
خوب نیستم.منتظرم یه آجری از یه جایی بخوره تو سرم برم مرحله بعد.منتظرم یه اتفاق خوب بیافته چنگ بزنم بهش و ازش آویزون بشم.منتظرم امشب تموم بشه و فردا صب که پا شدم حال امروز صب رو داشته باشم.که دوباره اون لبخندای بی هوای صب برگردن تو سرم.که اینایی که یه دفعه رفته ن تو مغزم و می کوبن تو جداره هاش بریزن رو زمین و هزار تیکه بشن.طوری که دیگه نتونم تشخیصشون بدم.هیچ وقت.
حس می کنم اینجایی که وایسادم گله.باتلاقه.لجنه.هر چی بیشتر زور می زنم فروتر میرم.حس می کنم دوره.قعره.غایبه.هر چی بیشتر داد می زنم حتی خودمم کمتر می شنوم.شاید از اول نباید اینجوری می شد.شاید دارم بزرگش می کنن.شاید اینجور موقعا باید بزنی تو سرت که "خاک تو سرت.انقد هستن کسایی که مشکلای بزرگتر از این معزل مسخره تو دارن.خاک تو سرت.برو خدا رو شکر کن بدبخت." ولی نیست.اگه هم باشه مهم نیست.این حرفم از بی معنی ترین حرفایی که بشر تو طول تاریخ از دهنش در اومده.برای منی با این مختصات، منی با این شرایط ذهنی فعلی، منی با این شرایط فعلی در کل، اینا خوب نیست.اینا بزرگه.اینا رو سرم خراب میشه.اینا زیر پامو خالی می کنه و پرتم میکنه سر جای اولم.من مورچه نیستم.من بیافتم دیگه پا نمیشم.من لاجونم.من یه بار پا شدم حالا هنوز نمی دونم اشتباه کرده م یا نه.من نمی خوام.دلم ساعت برنارد می خواد.و گز اصفهان.دلم می خواد دو ماه، دو ماه همه چی وایسه ببینم کجام.ببینم اون دور چی هست.ببینم چی شد که اینجوری شد.ببینم اشتباه کرده م؟ یا فقط خسته م؟ یا فقط تحملم کم شده؟
من چرا انقد تحملم کم شده؟ من چی شدم؟ کجا رو دویدم که حالا به نفس نفس افتاده م؟ کجا رو نشستم که حالا دیگه نمی تونم پا شم؟ باید خودخواه می شدم.باید از همون اول خودخواهیمو به بقیه ترجیح می دادم.خودمو میذاشتم وسط، دور رفاقتامم خط می کشیدم.کدوم دوستی برام "دوستی" کرد؟ کدوم تونست بکنه و نکرد؟ باید فقط به خودم فکر می کردم.باید طوری میومدم جلو که حالا یادم بیاد کجا پامو اشتباه گذاشتم که حالا باید کفش عوض کنم.اصن گذاشتم؟
اینجا حتی نیم فاصله ندارم بزنم.اینجا که من هستم همش فاصله س.فقط فاصله ست.همینجور هی.
ساعت پنج دیدهام خواب نیستم و از درد دست چپ دیگر هم خواب نمیروم.حال خوبی ندارم.صبحانه که میخوردم دیدم چقدر همهچیز عوض شده.چقدر همهچیز "چی فکر میکردم، چی شد".حتی یادم هست مامان که تره میخورد با تعجب نگاهش میکردم.حالا تره روی میز صبحانه باشد آن روز حالم خوب است.
تاثیر حرفهای آقای ز است، میدانم.که یکدفعه به خودت میآیی میبینی بزرگترین اتفاق زندگیات کماهمیتترین چیزیست که توی سرت پیدا میشود.که میبینی این همه معمولی بیست و چند ساله شدهای.و جرات چرخاندن فرمان را نداری، از بس همیشه همهجا گفتهاند آن راهی را بروی که بهتر است، نه آن که بیشتر از همه دوستش داری.نه آن که ریسک بزرگیست که شاید هیچ نتیجهای نداشتهباشد.از بس که همیشه گفتهاند عاقل باش، حالا که آمدهای، برو.از بس که هر وقت خواستی برگردی دستها به دهان میرود.از بس که خواستهاند معمولی باشی.مثل آنها.
شاید سلولهای مغز کسی که زودتر از یازده از خواب بیدار نمیشود، نباید هم هفت صبح بهتر از این کار کند.اما از یک چیز وحشتزدهم.از روزی که برگردیم و ببینیم گم شدیم.مثل همه کسایی که میشناسیم.که ببینی اون جایی که هستی، هیچ سنخیتی باهات نداره.که ببینی داری مثل همه، مثل همیشه همه، تحمل میکنی.آقای ز راست میگفت.ماها عادت کردیم تحمل کنیم.باید دلو کَند و به دریا زد، حتی اگه طوفانی باشه.آخرش چی؟ بالاخره که یه روز طوفانی میشه.
خواب دیدم نیستی.رفتی.نه که خودت رفته باشی.داشتن میبردنت.داشتن ازم میگرفتنت.دستامو دراز میکردم و تو دورتر میشدی.خودمو پرت میکردم سمتت و تو نمیفهمیدی.طلسم شدهبودی؟ نمیدونم.فقط میدیدمت که داری میری.داری میری انگار که فراموش کردهباشی "همه هستی من فقط تو هستی".انگار یادت نباشه همین دیشب میخواستیم ده بخوابیم و تا دوازده و نیم غر بقیه رو سر هم میزدیم و دلمون خنک میشد.انگار یادت نباشه منی هست که یه روز لبای قلوهای تو بهش لبخند نزنه استخوناش پودر میشن میرن تو چشماش.انگار نه انگار که توی اون خونه گیر افتادهم و دارم اسمتو با همه وجودم جیــــــــغ میکشم.ضجه میزدم.ضجه میزدم و چنگ مینداختم که از دستشون کش بیام و برسم بهت.تو میرفتی و پشت درختا گم میشدی.اشک میریختم.تمام وجودمو ریختهبودم تو چشمام و اسمتو بین هق هقآم نعره میزدم.چیزی نمیدیدم.نمیدیدمت.میگفتن دور شدی.گفتن دیگه نمیرسم.گفتن دیگه بهتون نمیرسم و یه دفعه انگار بند دور تنم باز شد.با همه جونی که تو بدنم نموندهبود دویدم سمت درختا -و کی بهتر از تو میدونه که من چقدر لاجونم-.هیچی نمیدیدم.هیچی جز صورت تو که برمیگشت و دور میشد نمیدیدم.همهچیز دور سرم میچرخید.پیدا شدی.کی فکرشو میکرد؟ ماتشون بردهبود.ماتشون بردهبود و دست من به تو که نمیدونستی کجایی رسیدهبود.گرفتم تو بغلم و از بینشون کشیدمت بیرون.نمیدونستی چرا.نمیفهمیدی چرا صورتم گر گرفته.هنوز اشک میریختم.کشیدمت.تمام اطرافمون قرمز شد.همهچیز دور سرم چرخید و بالا رفت.دستتو گرفتهبودم تو دستم و میدویدم.دنبالم میومدی و بهتزده دور و بر رو نگا میکردی.دویدم سمت اون یکی خونه.دور و بر م سیاه شد.چرخید، چرخید، چرخید..
از خواب پریدم.اونقدر خستهبودم که انگار یه نفر دونه دونه استخونامو لای انگشتاش شکسته.گیج بودم.ترسیدهبودم.نبودی.پا شدم دور خونه چرخیدم.مسواک که میزدم یادم افتاد.گفتهبودی با دوستات میری بیرون.تا برگردی توی مانیتور میدیدمت که نشستی پشت سرم.روی میز.
راه رفتم، راه رفتم، راه رفتم، و باز راه رفتم.از هفتتیر تا پل کریمخان، از میدون ولیعصر، تا ایستگاه بعد از یوسفآباد.آیپادو توی گوشم فشار دادم، زل زدم به سنگفرش خیابون و سعی کردم بین خطوط حر کت کنم، سعی کردم چشمام باز باشه و هیچی نبینم، هیچکسو نبینم، به هیچکس فک نکنم.به کسایی که هستن فک نکنم، و بدتر از اون، به این که هیچکس نیست فک نکنم..
چهارراه بعد از فاطمی، خودمو جلوی کتابفروشی کوچیکی پیدا کردم.روی در نوشتهبود "بکشید".ردیف کتابها رو نگاه کردم و چشمم روی "کوری" وایساد.باید یک روز برای خودم میخریدمش.بغلش کردم.واقعا گرفتمش تو بغلم.چشمم بین کتابا هم خورد، رفت و رفت و رفت، وایساد رو "تنهایی پر هیاهو".اومدیم همو بغل کنیم، زدیم یه سری کتاب دیگه رو انداختیم.به رو خودمون نیاوردیم.خیلی خونسرد دستشونو گرفتیم بلندشون کردیم و سه تایی رفتیم طرف صندوق.
نه هزار و نهصد.قیمت ارزش اضافیای شد، که برا اطرافیانم قائل بودم.تعویض با کتاب.داشتم؟ داشتم.دادم به آقای فروشنده.و تمام.برگشتنی هیچی توی گوشم نبود، ولی یکی داشت میخوند "آخرش یه روزی غربت، در خونهتو میکوبه، تاز ه اون لحظه میفهمی، همه آسمون غروبه.."
از وقتی چشمامو باز کردهم، توی گوشمه.نمیدونم چرا.اما خوبم میکنه.منی رو که این همه خستهم.خستهم.خیلی زیاد.از این همه مرض.از این همه قرص.از این هشت ساعت، هشت ساعتی که کوک میکنم بخورمشون.از این همه آبی که باید روشون بخورم و یه ساعت یه بار برم دستشویی.از اون قرص بعد از غذا، از بیاشتهایی مدام، از اینکه حتی وقتی پاستیل نوشابهای میذارم تو دهنم هیچی حس نمیکنم.از شیرینی بیش از حد عسل و بویی که به چایی میده.از اینکه حتی حس چایی دارچینی، مث آب جوش میمونه.از این همه انرژیای که تو این دو سه هفته ازم رفته.از دکتر رفتن و دیدن قیافه بیتفاوت دکترا.از کارای بابا، از به بعد موکول کردنش.از مامان، از اینکه خستگیاشو سر من خالی کرد، منی که هفت پا میشم قرص بخورم، سرم گیج میره، هیشکی نیست یه خرما بذاره دهنم.از خستگی مدامی که این داروها و شب بیداریا بهم میدن.از خودم.از اینکه سهشنبه باید برم دانشگاه، بیروحیه، بیانرژیای که این دو ترم آخر از همیشه بیشتر لازمش دارم.شروع خوبی نیست.هیچ خوب نیست.
دلم میخواد صب پا شم ببینم دوباره همون مریمیام که لازم نبود برای آزمایش خون دادن، مامان تا بالا سرم بیاد و دکترا با دیدن فلاکس آب قند و کیسه خرما و نون و پنیر و سبزی بگن "مجهز اومدینا!" و بخنده و اشاره کنه بهم که "سابقهداره آخه".که ماکارونی به وجدم بیاره.که چایی، به همون سادگی، دوای همه خستگیا باشه.که دوباره برم باشگاه و بطری بطری سنایچ و ساندویچ اولویه بخورم.که مامان هر روز با نگرانی نگام نکنه و بگه "ببین با خودت چی کار کردی." که برای شیش صب پا شدن عزا نگیرم.که از دوصفحه بیشتر بتونم کتاب بخونم و چشمام داغ نکنن، خسته نشن.دلم میخواد صب پا شم ببینم سوال بزرگی که برام پیش میاد اینه که حالا که پاییز شده و داره سرد میشه، کودوم مانتو رو بپوشم که سرما نخورم.که مشکل اول صبحم این باشه که باید دوباره چهل دیقه توی مترو له بشم، یا قیافه خستهکننده میم رو ببینم، یا با پ سر و کله بزنم اول صبحی، یا دود بخورم، یا شارژ آیپاد تموم شه و مجبور بشم به مکالمههای زنهایی که کنارم ایستادهن گوش کنم، یا سیم لپتاپ کنده بشه و خاموش کنه، یا دانلودها روی نود و نه درصد کنسل بشن، یا اون همه راه برم و آقای سین رفتهباشه و روی در مغازه زدهباشه چهار به بعد.که به اینا میشه عادت کرد، و به این حال وحشتناکی که دارم، نه.کاش کسی بود که بشه رفت تو آغوشش و میون همه فین فین کردنها، گم شد، و من این همه سردم نبود.
داشتم فکر میکردم چقدر وقتی با تلفن حرف میزنم حالت عصب میگیرم.گوشی که دستم میافته، یا گوشی که زنگ میخوره و کسی آن طرف خط آمده که زیاد طول میکشد حرف زدنمان، بلند میشم.اتاق تمیز میکنم، لباس تا میکنم، حتی بعد صد سال پا میشم میرم فیش فیش ظرف میشورم، طوری که صدای یارو میره تو پس زمینه.وحشتناکتر از همه راه رفتنه اما.میرم وسط هال، دور میز مربعی قهوهایه.نه که هال ما از اینجا باشه تا اونجا که شما نشستین ها، شما حساب کن دو قدم در دو قدم حدودا وسطش بعد مُبلا جا باشه.میچرخم، میچرخم، میچرخم، اونقد که یه دفه به نفس نفس میافتم، یارو نگران میشه از اونور که "چی شد؟ چرا نفست بند اومد؟" گاهی شده حتی با سر رفتهام توی دیوار، یا خوردهام به مبل و هوار کشیدهام.منتها چه می شود کرد خب.چیزیهس که هس.
هان؟ انتظار داشتید نوتی با این مضمون به جای خاصی برسد؟ حتما باید همهچیز به جای خاصی برسد؟ نمیشود من یک چیزی به این سادگی، تو شبی به این نامربوطی برود روی اعصابم و بیایم اینجا پیادهاش کنم بروم؟ بد عادت شدهاید ها.البته اگر کسی باشد و من مثلا دارم با خودم حرف نمیزنم، بلکه با کسی.خلاصه.نع.چیزی نشده.نه خانی آمده، نه خانی رفته.البته میدانم ضربالمثل به جایی نیستومنتها همیشه دوست داشتم یک جایی پیادهاش کنم.تمام شد رفت.
خوبم.خیلی خوب.و خسته.از آن خستگیها که خدا قسمتتان کند.
پریروز
گفتم خانوم الف برایم دو عدد کتاب رنگ خرید؟ خب حالا گفتم.بله، ازاین کتابها که برای کودکان گروه سنی الف -حدودا- میخرند.خانوم الف به لحاظی دختر جالبیست، و البته خوب.با شما که دوست میشود، کم کم همهچیز را میپرسد، خیلی آهسته آهسته سعی میکند بشناسدتان.مثلا وقتی دارید ماست میخورید میپرسد "تو ماست ترش دوست داری؟" یا وقتی میآید خانهتان، میپرسد "تو با رنگهای سرد اختتری، نه؟" البته گاهی این کارش روی نرو شما میرود به هدف اسبسواری، آن هم حرفهای.اما در اغلب موارد جالب است.آن موقعهایی حتی جالبتر است که شما خودتان هم نمیدانید کارتون آناستازیا را بیشتر دوست دارید، یا دیو و دلبر.(البته، البته که دیو و دلبر.)
همه اینها را گفتم که بگویم مهم نیست.نشستهام پاندای کنگفوکار میبینم، و کتاب رنگ مشاغل را، صفحه اولش که بقالیست، رنگ میکنم، و به زندگی میگویم "به جا نمیآورم، شما؟"
دیروز
با بهار نشستهایم "این مای تایم" یانی را گوش میدهیم.طراحی میکند که مرحله دوم کنکورش گند نزند به یک سال درس خواندنش.برای مونا که قرار است هیمن روزها برود آلمان دستبند میبافم.نمیشود گفت به معنایی که من به این کلمه میدهم، "دوست" بودیم، اما دلم میخواهد چیزی بهش بدهم.یک چیز خوشحال.رنگیترین دستبندی که توی طرحها بود برایش میبافم.
پرت میشوم.به "دلم میخواست".که همان دههایست که جین آستین تویش زندگی میکرد.توی یکی از روستاهای انگلستان باشیم.توی اتاق روشن رنگ و رو رفته نسبتا بزرگی، که خواهرای کتاب غرور و تعصب توش نشستهن.بهار طراحیاش را بکند.من هم کوبلنی روی پایم باشد، کتابی بخوانم، چیزی بنویسم.از این کارهایی که دخترای اون دهههای انگلستان انجام میدادن.فضا به همون لختی باشه.همون رنگی.صداها همون اندازه آروم.
چی شد که همهچی انقدر سخت شد؟
امروز
هنوز شروع نشدهبود.پای لپتاپ نشستهبودم از دیروز مینوشتم، که یک نفر در گوشم گفت "مریم".باید پیاده شم.باید از این همه حجم کم بشم.مَشیناریومو باز کردم، نشستم به بازی.هنگ کرد.ریست شد.
سحر یاد پرتو میافتادم،
افطار یاد آتنا.
هیچ کدوم روزه نمیگرفتن،
ولی به من ایمان داشتن.
این چیزاس که آدما رو سر پا نگه میداره
که بدونی یه نفر،
میخواد که از اون دور هواشو داشتهباشی.
مث وقتی که میدونی یه نفر هواتو داره.
حتی اگه دعات،
هیچ کاری نتونه برا اون آدم بکنه.
خوبم میکنه
عجیبم هس
پشت فرمون، تو خیابون آیپاد که تو گوشمه، شبا
که لپتاپو میذارم رو پام و اسکرول میکنم، روزا که خیره خیره دراز میکشم
در و دیوار رو نگا میکنم..
تِرَک دومو پلی میکنم
نه اشکی میریزم
نه یاد کسی یا چیزی میافتم
گاهیش خوب خوبم
گاهی وسطاش که میشه ناخوداگاه نفس کم میارم
دردم میاد، یهو چشامو میگیرم بالا رو نگا میکنم چیزی ازشون نیاد بیرون
ولی "هَلا" رو که میگه، آخ اون "هلا" رو که میگه
اصن یه دفعه دلم آروم میگیره
یه دفعه درمون میشم
صداشو
بلند میکنم، شیشه رو میکشم پایین، پامو میذارم رو گاز، با بلندترین
صدایی که از حلقم در میاد داد میزنم "هلا توان همه عاشقان در
میهــــــــــــن، هلا توان همه عاشقان در تبعیـــــــــد"
نمیدونمم چرا.
یکدفعه دلم برای یخچال سبز قدیمیمان تنگ شد.یخچال نسبتا کوچک و جمع و جوری بود.قد کوتاهی داشت و البته من آنقدر بچه بودم که از من جلو میزد به هر حال.فریزرش هیچ جای آن همه چیزی که مامان توی حلقش میریخت را نداشت، اما هیچ ناله نمیکرد.مهمان که داشتیم فشارش میدادیم که بسته شود و هیچ جیغ و جاغ نمیکرد.حتی یادم هست موتورش چقدر خسته میشد، اما خاموش نمیشد، صبوری میکرد.گاهی هم البته بندهی خدا تمام چش و چالش را برفک میگرفت و مامان تمام جمعه را استراحتش میداد، درش را باز میگذاشت و خیس و تلیس مینشست پای جای میوهای عرقش را خشک میکرد.
در عوض این یخچال فعلیمان.یک پارچه سگ.البته راستش را بخواهید من از آن اولش هم با این موجود باصطلاح سایدبایساید سفیدرنگ گندهبک کمی مشکل داشتم.نه تنها شکمش سه متر جلوتر از خودش است و نصف آشپزخانه را گرفته، قدش هم آنقدر بلند است که -بگذریم از اینکه من بزرگ شدهام و دلم خوش بود که لااقل در این سن و سال دستم به بالای یخچال برسد و حالا نمیرسد- از اصفهان که میآییم مامان جعبه جعبه گز و سوهان بالایش قایم میکند که بدهد به این و آن و ما نمیفهمیم، چونکه نمیبینیم، و این کجایش عادلانه است خب؟ از آن طرف نصفه شبی آدم هوس آلبالو میکند میرود درش را باز میکند و چونکه آدم کور است، باید کمی بگردد، منتاها یک کاره انقدر جیغ میکشد که آدم شاشبند میشود همه را بیدار نکند، فلذا در یخچال را بسته میرود بتمرگد.
میدانید، تنها خوبی این یخچال این است که چونکه گندهبک است، وقتی نشستهایم سر سفره و بابا تشنهاش میشود و دیوار کوتاهتر از نگارنده پیدا نمیکند، مجبور نیستم پا شده، بروم از شیر برایش آب بیاورم.اصلا لازم نیس پا بشوم.میتوانم دست شده، خیلی شیک روی صندلی خود چرخ زده لیوان توی یخچال رو از شکم یخچال آب کنم بدهم دستش.اما این هیچ دلیل نمیشود خصومتی با نامبرده نداشتهباشم.چرا که در عوض آنقدر نازنازیست که وقتی برق میرود باید بلند شوی بروی آقا را از برق بکشی مبادا چت نکند.مث این تلویزیون الایدیه چیه.
و اوه اوه، نگذارید شروع کنم از تلویزیونها گفتن که هیچ به صلاح هیچکداممان نیست.
هر بار اینجا رو باز میکنم، یه کلمه نوشته میشه.صدا.چیزی که نیست.که کمه.که حتی نمیخوام که دور و برم باشه.و همه دارن حرف میزنن.و فقط حرف میزنن و حرف میزنن و حرف میزنن.
و هیچی عوض نمیشه.
تو صدا کردی؟ نمیدونم.حتما.یادم نیست.من اما همیشه عقب رفتم.عقب رفتم و فریاد کشیدم.صداها رو خواستم و وقتی که باید میشنیدم، ترسیدم.وحشت کردم و نخواستم که بشنوم.
حالا دیگه صدایی نیست.جز صدای خودم.من جیغ میکشم، وحشت میکنم، بغض میکنم، سیل میاد از همه وجودم و هیچی نیست.هیچ صدایی.هیچ دستی.روزگاری میشه که هیچ دستی نیست.و من هر چی دست بوده رو رد کردهم و دست آخر همیشه با خودم گفتهم "چه شانسی آوردی پسر".
چرا من شانس نیاوردم پسر؟
نمیخوام برگردم تهران.اینجا خوبه.لااقل تا فعلا که.دورم.بیرونم از این همه، خیلیچیزا.وسط کساییام که به سفر خارج نصیر و بچهی پنج ماههی گلنوش و جاهاز سحر و دعواهای خواهرشوهرا با فرانک و گاهی ماریچی و اوا و حتی لاک قرمز و رژ صورتی فک میکنن.یه صب با بهار میریم میدون نقش جهان، ظهر همه جمع میشیم بریونی کثیف مهرشاد، بعدش عکاسی تو بازار و بستی نذری و وسط خیابون "برباخ" خوندن و رقصیدنِ موتوریای پشتمو دار تو خیابونای دور رودخونه.یه صب دیگه دربست مسجد جامع و قارا(قرهقوروت) خریدن و ظهر خونهی خاله پوران، آلبالوپلو و تهچین خوردن و داسون کردن(داستان کردن=غیبتطور) پشت سر اونایی که نیومدن.عصرام همه اصرار که "خاله! امشب دیگه بیاین بریم خونهی ما"، "خاله امشبو بمونین اینجا" و باقی ماجرا.اینجا آخه ما خیلی عزیزیم.قابل تحسینترین شاهکار زندگی مشترک مامان و بابا.دوری و دوستی.از همه.همهی همخونا.
شبم خسته و کوفته میشینم پای لپتاپ مموری دوربین رو خالی میکنم، شارژشو پر.بعدم یا تو اتاق آقاجون، یا تو ایوون، چن تا پله بالاتر از اون گوشه که دوچرخهش رو برا همیشه پارک کرد و رفت، زیر درخت انگور کمرشکستهش و نور زیادی تو چشِ ماه میخوابم.همهی اینا بدون پشهبند، تاپ به تن، دامن به پا.
نمیخوام برگردم.برا اولین بار دلم هیچ نمیخواد برگردم تهران.
با که نشستهای دگر، یاد ز ما نمی کنی..؟!
ببینید.بگذارید یک چیزی را بگویم و تمام.ختم کلام.یعنی بعدش این نباشد که هی من بگویم.همین یک بار باشد.من توضیح که میدهم بعدش حالم خراب میشود.شاید هم بعدا پاکش کردم اصلا.حالا.ببینید.من موجود بداخلاقی هستم.همه مرا مهربان میدانند.همه اما اشتباه میکنند همه با هم.من مهربان نیستم.و نمیخواهم که باشم.یک زمانی مهربان بودم.خیلی هم سعی میکردم بمانم.نابود شدم.از ریشه.همین گهی شدم که همکنون هستم.البته الآن گه خوبی هستم.موجود غیرقابل تحملی بودم در یک برههی زمانی.. بگذریم.
وقتی چیزیو مینویسم، مینویسم که تموم شه.که ازم بیاد بیرون.که نمونه و بدتر نشه.بزرگتر نشه.پخشش میکنم این وسط که آش و لاش شه.که بنویسم و زور بزنم فراموشش کنم.که دیگه ازش حرف نزنم.من با حرف زدن مشکل دارم.هروقت زیادی چیزی میگم پشیمون میشم.با هر کی جز بهار که حرف میزنم میریزم به هم بعدش.دست خودم نیست.راضیام هر چند.اما من تلفن هم نمیتوانم حرف بزنم.یعنی از مثلا بگیریم یک ربع که بیشتر گوشی را بگیرم دستم کلافه میشوم.گوشم هم طبعا عرق میکند و فحش را میکشد به سر تا پای من که "من الآن قارچ میگیرم کصافت خانوم".بله گوش کولیای دارم کلا.انقدر که هیچکس یادش نیست چطور در کودکی سرش صاف شده آمده بالا.بعله در این حد.و یک دوستی داشتم، زنگ میزد پشت تلفن برای من گریه میکرد.و من جان میکندم آرامش میکردم.با هم حرف نمیزدیم آن پشت.از من بدتر بود و از تلفنی حرف را گفتن نفرت داشت.نمیگفت چه شده و فردایش حوضوری توضیح میداد.اما خب.آدم دوست دارد گاهی برای کسی گریه کند.. بگذریم.چه ربطی داشت این؟
اینه که بدم میاد از خودم.از یه سری درونطوریهام.و وقتی اینها پیش میآید من عقب عقب میروم.عقبنشینی میکنم و دست خودم نیست.و وقتی کسی میخواهد با من خوب باشد و من نمیتوانم این خوبی را بپذیرم از خودم بیشتر بدم میآید.حس میکنم که "خاک بر سر بیلیاقتت، خاعک".نمیگم این خوبه.نمیگم من خیلی کول هستم که کسی را ندارم برایش بگویم چه مرگم است.وا.همه میدانیم که خب کجای این خوب است آخر؟ البته نه این که نداشتهباشم.هستند کسانی که من چاکرشان میباشم.خاک توک کفششان کمتر اصلا.اما خب.هر کس یه معزلی داره تو این سن و سال.مام که خدا نیسیم که.هسیم؟ نع.مام خدا نیسیم حتی.
کامنتدانی را باز میکنیم.همینطوری دلمان کامنت خواست.
حالم خیلی خرابه.خیلی...
و غم این جمله رو من خیلی وقته نمیتونم منتقل کنم...
همشهری داستان دستم بود.مصاحبهی بردبری را میخواندم.دو
بار مجبور شدهبودم قطعش کنم.اول وقتی تازه شروع کردهبودم به خواندنش.نشستهبودم
کف مترو، که حشرهی ریزی روی انگشت اشارهام نشست.روی مصاحبه فرودش آوردم.بالا رفت
و رفت و رفت.قبل از اینکه بیافتد روی عکس جلد جلویش را گرفتم.گوش نکرد.رویم را که
برگرداندم دوباره اوج گرفت روی حرفهای بردبری.دوباره بلندش کردم روی دست بازیاش
دادم.آخر گذاشتمش کف زمین و برگشتم به "قطار نویسندگان" بردبری.
دفعهی دوم، رسیدهبودم دروازهدولت.باید پیاده میشدم و میدویدم سمت بانک، شاید
بن کتابی گیرم بیاید.نیامد.
این بار سوم بود.دختر داشت بلند بلند با کسی آن طرف خط حرف میزد.توی تاکسی
دانشگاه بودیم.شال زرد سرش بود.صدایش اول مثل همهی صداهای اضافی موقع خواندن
مصاحبهی بردبری آزارم میداد.انگار دنیا باید خفه میشد و میگذاشت بردبری هیجانش
را خوب توی دلم خالی کند.اما بعد که «باشه»هایش شروع شد، یکدفعه به دلم
نشست.شهرستانی بود.لهجه نداشت.کسی آن طرف خط پولش کم آمدهبود.دختر میگفت «عب
نداره.جور میشه.باشه؟» کسی توی دلم میگفت «باشه.» «جورش میکنیم.تو یه روز به من
وقت بده.باشه؟» «باشه.» «نه عزیزم.(و این را که گفت هیچ لوس نبود.)من از دوستام
برات غرض میگیرم.باشه؟» «باشه.» «بابام برام پول فرستاده.برا دانشگاه و باشگاه و
کلاس زبان.این ترم کلاس زبان نمیرم.باشه؟» «باشه.» ... حس میکردم آن طرف خط لابد
باید کسی با غمگینترین صدای دنیا نشستهباشد که این «باشه»های دوستداشتنی نثارش
شود.بیرون را نگاه میکردم.صدایش میآمد و مینشست جایی دور، نزدیک نگاه من.«فهمیدی
برا تیم انتخاب شدم؟ نه، تیم! تیم والیبال! آره.الآنم دارم میرم برا همون.دعا کن
قبول شم برم.باشه؟ دعام کن حتما.باشه؟» «باشه.. هر چی تو بگی.باشه.. دیگه نگو
باشه.بند دلم پاره میشه.نگو باشه.نگو.تو چه میدونی که کسی اینطور از من باشه
نخواسته تاحالا..»
چشمهامو بستم.از تهم چیزی بلند و شد و خواست که دختری شهرستانی با شال زرد و
«باشه»هایی بینظیر، برای تیم والیبال قبول شه.کسی که این ترم کلاس زبان نمیره، که
اون شصت تومن رو دوون دوون ببره، مرحمی کنه به زخم دوستی.
رسیدیم.بردبری نشستهبود توی صفحهی صد و هفتاد و دو، دستهای تپلش را زدهبود زیر چانه، از پشت عینک قابدارش با چشمهایی ریز نگاهم میکرد، یادم میداد لبخند بزنم، خودم را از پنجره پرت کنم پایین، و بالهایم را در میانهی راه بسازم.
نیست.نیست که شرح دوری بدم.نیست که آه نزدیکی بشونم رو دل کسی.نیست که صدا کنم و صدا کنم و صدایی نیاد.نیست که چشم تنگ کنم و دور نگاه کنم و بگم از همه چیزایی که چشمت کور، نمیبینی که.نیست که هوا رو بدم تو، بدم بیرون، نیست که کاری با هوا و حوا و محتویات اون قصهی تموم شده داشتهباشم.
نعخیر.نیست.چیزی نیست که برات بگم و حس کنم که "خب.این هم از این." یا که بنویسم بیوقفه و نگاه کنم که "نع.نشد.بکاسپیس جان بفرما." خیر.دو تا چشم اینجا جا مونده، صب به صب زل میزنه به من، به رو خودشم نمیاره که نگه "هی رفیق! چه زشت شدی! بیا ازین بزن تو روت تو ذوق میزنی!" یا تا که میای مسواک بزنی نپره وسط عیشت اون "تف تو اون چشات و کبود زیرشون و چهل کیلو وزنت و یک و اونقد قدت، که نشد منزلگه هیچی و هیشکی نشد واسه ما" رو نگه.
اینه شرحه شرحه که گفتم.اینه روزای ما.روز کودومه.مگه شبا صب هم میشن داداش؟
هع.حالا تو هی بخند.هی بخند..
انگار برایت نوشتهباشند.که آن تماشاگری باشی که به تماشای نبودن مینشیند.هربار."هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!" یا برعکس.
انگار تو را که آنجا رو به روی سن میبینند، یادشان بیاید."باید خبر رفتنش را به او بدهیم.." انگار وظیفهشان باشد، تپش ساده و بیهودهای را میان انگشتان "بیداری" اسیر کنند؛ که "ای وای.ببین! اینگونه است.. و تو نازنین کسی نیستی!" و تو اصلا کسی نباشی.نمیگویید؟ نمیگویید آنجا که کلمات میان لبهایتان میلغزد، جان کسی را میکِشد؟ همین شما جناب قربانی، پارسال میان آن همه چشم، آمدید با آن صدای دلگیرتان، با آن همه حزنی که توی کولهی هر بشری پیدا نمی شود، چشم دوختید به نقاطی از آن فضای بیهمهچیز تالار کشور، که "امروز کسی اینجا نیست.."؟، که "حتما خبر دارید استاد پایور.."؟، که "یک دقیقه سکوت.." ؟!..
یا شما قربان.بله شما.دیشب بعد از نمایش آمدهاید روی سن، با آن چهرهای که حق هر قلب محزونیست، با آن نگاهی که وحشت میاندازد به دل هر آدمی که دو ساعت بیخیال نشسته آنجا به کنایهها و استعارههای چخوف لبخند میزند، ایستادهاید کنار تصویرسیاه وسفید لبخند جواد ذوالفقاری، و یک دقیقه سکوت؟...
یک دقیقه سکوت آقایان؟ این رسمش است؟ نمیگویید یک نفر میان آن همه سکوت خفه میشود؟ نمیگویید یک نفر تمام یک دقیقهاش را حجم هق میریزد ته گلویش و ناآرامتر میشود؟ نمیگویید شاید شانههای یک نفر امانش ندهند؟، که شاید میان آن همه ثبوت، ناگهان از جا کندهشوند؟ نمیگویید یک نفر میان آن همه هیچ، دستمال کاغذی کم بیاورد؟ نمیگویید یک نفر میان آن همه دقیقه، آن همه ثانیه، زیر بار نگاه عکسی که دیروز شناخته، و امروز دیگر نیست مات شود، آب شود، برود، تمام شود؟! آقایان؟!...
کجا رفتید همهی خوبان روی سن؟! برگردید.من میروم.ما میرویم..