دلم میخواد یه کامیون ور دارم پا شم برم مسافرت.از این کامیون تپلها.مسافرتیا.
پشتش یه اتاق بچینم.یه مبل کوچیک بنفش، از اینا که تخت میشن، یه میز کمحجم، ثبت قدیمی مشکیه که تو انباریه، پنکه آبیه، بخاری قرمزه، چن تا قاب عکس، دفترچهم و سه چار تا کتاب.
یه کم اون طرفتر هم یه یخچال جم و جور، یه اجاق کوچولو، فلاکس دو نفره هه که بابا برام خریده و چن تا بطری آب.
بِرونم، بِرونم، بِرونم، تا یه جای دور.
هیشکی نگهم نداره بگه هی خانوم کجا کجا؟
هیشکی جلومو نگیره بگه شما تنهایی؟ وسط این جادهها؟ چرا؟
هیشکی ازم نخواد بهش بگم کجا میرم؟ چرا میرم؟
برم، برم، یه طوری هم باشه مث فیلما، زود از این شهر برسم به اون شهر،
از این کشور به اون کشور،
از این قاره به اون قاره،..
شبا نگه دارم، برم عقب، یه دکمه بزنم سقف باز شه، زیر نور ستارهها تا صب پلک بزنم.
انگشتمو بگیرم سمت آسمون، برا اون عروسک تُپُله که مامان خیلی سال پیش از کشور خارج برام آورده بگم که "ببین! اون چن تا ستاره رو بچسبونی تنگ هم میشه دب اکبر،
اون چن تا اونوریا رو هم اگه یکی کنی میشه دب اصغر،
اون یکیو میبینی؟ قوئه رو ببین! قلبشو دیدی؟ آآآره خودشه.ببین چه قشنگه!
حالا بذا ستارهی قطبیو پیدا کنم، آها اونجاس!
اونم که کهکشان راه شیریه."
و اصلا ندونم واقعا که کودوم یکی از اینا چیه، و اون دور دورا چی به چیه..
و برام هم مهم نباشه
برام مهم نباشه، نه اونجا، نه هیچکجای دنیا،
که چی به چیه
که کی به کیه
که کجاها میشه رفت و چی کارا میشه کرد و با کیا میشه حرف زد و با کیا نمیشه
که هیچی، هیچی مهم نباشه،
که هیچ حالیم نباشه توی این دنیای مثلا بزرگ، یه گوشهش رو نمیشه بگیری تو بغلت و لبخند بزنی و هیچکی نیاد اون سرشو بگیره از تو دستات بکشه بیرون و بخواد بهت ثابت کنه که نع، نمیشه، اونم هس.
و این یکیا، هی زیاد بشن و هی زیاد بشن و از توانت سرریز بشن بیرون..
که بشه بتونی هیچیو نخوای.و هیچکیو نخوای تو دنیات.